تبليغاتX
عشق اول و آخرم عاطفه

عشق اول و آخرم عاطفه

عاطفه جان نمیدونم چی بگم که باورت بشه جونمی....

مروری بر خاطرات (18)

12/6/87

{...با عرض سلام و تبریک به مناسبت فرا رسیدن ماه رمضان و با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما در این ماه عزیز و التماس دعا در این ماه مبارک...}

 

ماه رمضان نزدیک بود. بعضی وقتها فکر می کردم که چطور میشه توی این هوای گرم و طاقت فرسا روزه گرفت. اما چاره چیه؟ باید از خدا بخواهیم که تحمل مان رو بیشتر کنه.

شنبه ی گذشته سالگرد فوت مادر بزرگم بود. صبح اون روز دیگه پدر و مادر و برادرم نبودند که مغازه داری کنند. من هم مجبور بودم اون روز تو مغازه بشینم و جایی نرم. چاره ای نبود باید تو مغازه می نشستم و هیچ بهانه ای برای فرار کردن نداشتم.

فکری به نظرم رسید. می خواستم ساعت 11.5 تا پدر و مادر وبرادرم نیومدند مغازه رو ببندم و یه سر بزنم و زود برگردم. اما می ترسیدم نکنه اونا وقتی تو ایستگاه باشم منو ببینند. به فرض که ندیدند اگه ببینند تو مغازه نیستم چه جوابی بهشان بدهم.

دلم آرام و قرار نداشت هر طوری بود باید می رفتم. توی دو راهی مونده بودم.

بالاخره به خدا توکل کردم و ساعت یازده و بیست مغازه رو بستم و وزدم بیرون. نمی دونم که چه ساعتی به ایستگاه رسیدم. روی صندلی مخصوصم کسای دیگه ای نشسته بودند. تا بگردم و جایی واسه خودم پیدا کنم از دور سه نفر رو دیدم. اول فکر کردم دوستهای عاطفه دارن از راه می رسند. اما نه یکی از اونا خود عاطفه بود. تعجب کردم و با خودم می گفتم که عجب شانسی دارم. امروز برای اولین بار از خونه زود بیرون نیامدم و جالب اینکه همین امروز برای اولین بار عاطفه داشت از اون ور شهر با پای پیاده به ایستگاه می آمد. ای کاش الان پدرم تو مغازه بود و من می تونستم زودتراز خونه بیرون بیام.

جایی رو پیدا کردم واز دور مشغول تماشایش شدم. داشتند به ایستگاه نزدیک می شدند. مثل اینکه عاطفه تا منو دید تعجب کرد و خنده اش گرفت ولی زود جلوی خنده اش رو گرفت و سعی کرد نگاهش به من نیفته. من هم از دیدنش لذت می بردم و سیر نمی شدم.

مدتی کنار مینی بوس با هم صحبت کردند. مثل اینکه تردید داشتند سوار مینی بوس بشند. انگار منتظر دوستهای دیگرشون بودند چون برای اولین بار بود که زود اومده بودند.

بالاخره سوار مینی بوس شدند. دوست قدیمی محمد توی همون مینی بوس بود. درست جلوی صندلی عاطفه نشسته بود. همین باعث شد که نتونم زیاد مینی بوس رو نگاه کنم. ولی گهگاهی که نگاهم بهش می افتاد دلم آرامش می یافت و از دیدنش خوشحال می شد.

مینی بوس حرکت کرد و منم به سوی مغازه مون حرکت کردم. توی راه به مینی بوس نگاه می کردم کهاز شهر خارج می شد. نگاهم به عاطفه افتاد که تا منو دید با خنده با دوستهاش حرف می زد.

با عجله به مغازه برگشتم. خدا رو شکرپدرومادروبرادرم نیامده بودند. از لحظه رفتن و برگشتن فقط 15 دقیقه طول کشیده بود که تا امروز بی سابقه بود. درست چند دقیقه ی بعد برادرم از راه رسید. خداوندا چطورمی توانم این لطفت رو شکر کنم؟  

فردای اون روز(یکشنبه)همه تو خونه بودند و من می تونستم صبح زود به مخابرات شهرمون برم و ساعتی با اینترنت ور برم و تا موقع رفتن به ایستگاه مشغول باشم. بازهم همون پسرداییم کنارم بود. با هم همونجا رفتیم و وقتی کارمون تموم شد ساعت 11 شده بود. باید طوری پسرداییم رو می فرستادمش خونشون. بهش می گفتم : من کار دارم تو برو. اما می گفت که چه کاری داری؟ تا اینکه پدرم ازکوچه پس کوچه پیداش شد و به من یه قبض داد که باید پرداختش می کردم. رفتیم بانک. بانک خیلی شلوغ بود. به پسرداییم گفتم: تو برو من تا اینو پرداخت بکنم طول می کشه و تو معطل میشی. خوشبختانه رفت و منم از بانک زدم بیرون. چون خیلی شلوغ بود و من تا بیام و پرداختش بکنم ساعت 12 شده و من نمی تونستم دوباره عاطفه رو ببینم.

پس رفتم ایستگاه و روی همون صندلی مخصوصم منتظرش شدم. از شانس بدم از دور پدرم رو دیدم که داشت به ایستگاه نزدیک می شد. زود جایی قایم شدم. انگار می خواست به نانوایی نزدیک ایستگاه بیاد و نون بخره. همین طورهم شد و پدرم رفت تو صف نانوایی.منم روی صندلی رفتم. پدرم منو نمی دید. با خودم می گفتم که ای کاش تا پدرم منو ندیده عاطفه زود تر بیاد و بره. دوستهاش که آمده بودند ولی خودش نیامده بود.

 مدتی گذشت خبری نشد. حسابی ترسیده بودم. با خودم فکر کردم که بهتره که تا پدرم منو ندیده خودم رو نشون بدم. پیشش رفتم و قبض رو نشونش دادم و گفتم :

ــ بانک خیلی شلوغ بود نتونستم پرداختش کنم!

ــ اشکالی نداره بدش به من فردا خودم پرداختش می کنم. تو برو خونه.

ــ دوستم دانیال رو ندیدی من اینجا منتظرش هستم

ــ نه ندیدم.

ــ اینجا کمی منتظر میشم تا بیاد. انگار می خواست بره اون شهرو چیزی می خواد به من بده گفت اینجا منتظرش باشم.

اون طرف تر رفتم و نشستم. دوستهاش سوار مینی بوس شدند و رفتند و من هنوز اونجا بودم. مدتی گذشت. نیامد. هوا خیلی گرم بود.

دو مینی بوس دیگه هم پس از اون حرکت کردند. انگار امروز قصد اومدن نداشت. گهگاهی پدرم به من نگاه می کرد. با خودم قرار گذاشتم پنج دقیقه بعد از رفتن پدر من هم برم.

پدرم نونش رو گرفت و رفت. نشستن من هم بی فایده بود. خسته شدم و منم رفتم. ولی تو را تلخی ندیدنش باهام بود.

حالا که ماه رمضان رسیده امکانش هست که ساعات کلاس های عاطفه تغییر کنه. منم باید پی گیر این مسئله باشم ولی لازمم نیست دیگه چیزی نمانده که مدرسه ها هم باز بشه. اونوقت هر روز می تونم ببینمش............................     

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 14:21  توسط مصطفی ت  | 

مروری بر خاطرات(17)

7/6/87

چند روزی بود دانیال از تهران برگشته بود. چند بارهم به خونه تلفن زده بود ومن تو خونه نبودم. حدود یک ماهی بود که ندیده بودمش. کاری که ازش خواسته بودم رو نتونسته بود انجام بده. با این حال می خواستم وقتی دیدمش دوباره ازش بخوام.

روز جمعه بود که وقتی خونه بودم تلفن شروع به زنگ کردن کرد. شماره ی خونه ی دانیال روی تلفن افتاده بود. گوشی رو برداشتم و کلی احوالپرسی کردم. حالش خوب بود و ازاینکه به شهر برگشته بود خوشحال بود.

از اینکه دوباره همون کار رو ازش بخوام خجالت می کشیدم. اما سعی کردم صحبتم رو به اون بکشم:

ــ یک ماه میشه که ازت یه کار خواستم مثل اینکه خبری نیست!!!....

ــ من که همیشه کارهاتو راه می اندازم. ببین شماره موبایل و صدام دیگه تابلو شده همیشه میگه"چقدر باید بهت بگم خودم خبری بشه بهتون زنگ می زنم" خسته شدم دیگه زنگ نمی زنم. خودت بزن.

ــ ازت خواهش می کنم امشب یه بار دیگه هم بزنی. قول می دم جبرانش کنم.

ــ دست بردار گفتم که نمیشه!!...

خواهش می کنم فقط بگو که فردا سال سوم ریاضی چه کلاسی داره فقط همین!!!... قول می دم که این آخریه!!!..................................

بالاخره دانیال بعد از هزاران خواهش و التماس راضی شد اون شب یه زنگی بزنه و خبرش رو به من بده. فقط دلم می خواست مطمئن بشم به اون کلاس می ره یا نه با اینکه قبلا" مطمئن شده بودم ولی می خواستم مطمئن تر بشم.

اون شب قبل از خواب به دانیال زنگ زدم. گفتم چی شد؟ چی گفت؟  

ــ گفت که فردا عروسی دوستش هست و کلاس پسرانه اش رو که فردا ساعت 7 بعد ازظهر بود براي پجشنبه ی این هفته گذاشته. کلاس دخترانه اش رو بهم نگفت ولی یکی ازدوستام گفته ساعت 8 صبح شروع میشه.

ــ فکر نمی کنی دوستت اشتباه می کنه!

چون خسته بودم زود خداحافظی کردم و خوابيدم. فردای اون روز به حرفهای دیشب دانیال فکر می کردم. انگارباز هم خبرهای به درد نخور برام آورده بود. ولی هر چه باشه همه چیز اون روز مشخص می شه. اگه خبر دانیال درست باشه اون روز نباید به کلاس برن.

روز شنبه بود و مثل همیشه باید راهی ایستگاه می شدم. مثل هفته های گذشته آماده شدم و راهی شدم.

رفتم ايستگاه و مثل همیشه روی همون صندلی مخصوصم منتظرش نشستم. پسرداییم کنارم نبود اما چند بعد دقیقه آمد. گفته های دانیال رو برایش توضیح دادم. حتی گفتم احتمال اینکه نیاد هست.

ساعت از 11.5 گذشت. خبری نبود. حتی از دوستهاش. کم کم نگران شدم. مثل اینکه حرفای دانیال درست بود.

ساعت 12 هم شد. اما هیچ. حتی یکی از دوستهاش هم نیامد. یا امروز کلاس نداشتند یا برای ساعت دیگه گذاشته بودند. اما بیشتر دلم گواهی می داد که امروز کلاس نداشتند چون یادم میاد پارسال هم از این اتفاق ها برای کلاس ما هم رخ می داد. اما هرچه بود اون روز ندیده بودمش باید صبر می کردم تا پنجشنبه بیاد و همه چیز روشن بشه چون دانیال گفته بود که کلاس  پسرانه به پنجشنبه همون ساعت منتقل شده و امکانش بود که همه ی کلاس ها رو این کار رو کرده باشه.

عصر همون روز دوستم نعمان رو دیدم. نعمان یه موتورسیکلت داشت. بعضی وقتها برای دیدن عاطفه از موتورش استفاده می کردم. به درد هم نمی خورد ولی بعضی وقتها برای تابلو نشدن لازم بود.

اون روز پیشنهاد عجیبی بهش دادم. گفتم: فردا می خوام یه مینی بوس رو تعقیب کنم. عاطفه توش هست می خوام ببینم کجا می ره. با موتورت با من میای؟ نمی خوام منو ببینه.

زود قبول کرد و گفت اشکالی نداره. بهش گفتم فردا ساعت 11.5 ایستگاه باشه.

فردای اون روز(یکشنبه) که ایستگاه بودم دوباره می ترسیدم که نکنه که حرفای دوست دانیال درست باشه و همون ساعت نیاد اما خوشبختانه دوستای عاطفه همون ساعت اومدند و نگرانیم تمام شد.

از نعمان خبری نبود. نیامد که نیامد. ساعت از 11.5 گذشته بود. از فکر اومدنش بیرون آمدم چون قبلا" هم این کارها رو می کرد. حالا باید منتظر عاطفه باشم. دوستهاش که سوار مینی بوس شدند و رفتند. فقط خودش مونده بود که بیاد. منتظرش بودم تا بیاد و سوار مینی بوس بشه و بره و واسه ی چند لحظه هم که شده دوباره ببینمش و دلم آروم بگیره. از آخرین باری که دیده بودمش یک هفته می گذشت. ظاهرا" مد ت کمی بود اما برای من بیشتر ازینها بود. نمی دونم چرا دلم فقط برای دیدنش لحظه ها رو می شمرد. ولی فقط اینو می دونستم تنها دلخوشیش

 بود.                             چه بخواد چه نخواد خیلی دوستش داشتم.

 

وقتی اومد و وارد مینی بوس شد نمی دونید که چه پرپر می زدم جایی رو پیداکنم که خوب ببینمش. بعضی موقع ها هم دعا می کردم ای کاش نعمان میامد و باهاش می رفتم و بیشتر می دیدمش. اما دریغ که مینی بوس حرکت کرد و با غم دوریش تنها موندم و مات و مبهوت لحظه ی دور شدنش رو تماشا می کردم.

نعمان به محض اینکه مینی بوس ازشهر خارج شد پیداش شد. اما تنها نبود. انگار یادش رفته بود که با من قرار داره. پشت موتور خواهرش بود. یه دور زد و خواهرش رو پیاده کرد و پیش من اومد. بهش گفتم:

ــ الان حدود پنج دقیقه از رفتنش گذشته می خوای با تمام سرعت حرکت کنیم.

ــ باشه!!

سوار موتورش شدم و با تمام سرعت حرکت کردیم. اما تو راه کنار مغازه شان متوقف کرد و موتورش رو با موتور پدرش عوض کرد. دیگه حسابی دیر شده بود. خواستم برگردم. اما منصرف شدم و سوار موتور شدم و با تمام سرعتش راه افتادیم.

توی راه می گفتم که چرا زود نیامدی؟ می گفت: می خواستم بیام ولی نگذاشتند.

با آنکه احتمال اینکه برسیم خیلی کم بود با تمام سرعت پیش می رفتیم.

به ایستگاه اون شهر رسیدیم همون صحنه ای که قبلا" انتظارش رو داشتم رو دیدم. مینی بوس پارک شده بود و مسافرهاش پیاده شده بودند. معلوم بود که دیر می رسیم. با این حال توی شهر یه دوری زدیم اما چه فایده؟ به جاهایی که احتمال می دادیم رفتیم. اما کو نشانی؟ ای کاش نعمان زود می رسید و من اون موقع دربدر نبودم.

امروز پنجشنبه بود. پدرم جلوی منو گرفت که باید مغازه بشینم. اصرار و خواهش کردم حتی گفتم می رم نانوایی و آرایشگاه که به هردو شون چند مدتی بود که نرفته بودم. پدرم قبول کرد.

امروز صبح بارون باریده بود. هوا خیلی شرجی بود. ساعت حدود 10 صبح بود که به آرایشگاه رفتم و موهام رو کمی کوتاه کردم. بعد ازاینکه کارم تمام شد به نونوایی نزدیک ایستگاه رفتم. خدا رو شکر زیاد شلوغ نبود. یک چشمم به صف نونوایی بود و وچشم دیگه ام به ایستگاه.

تو صف بودم که دوستهای عاطفه آمدند. خدا رو شکر می کردم دوست دانیال اشتباه کرده بود. به احتمال زیاد همه ی کلاس های روز شنبه به امروز منتقل شده بود.

قبل از اینکه نوبتم برسه سوار مینی بوس شدند و تا من نون رو که گرفتم حرکت کردند. حالا باید منتظر فرد مهمی باشم. مدتی منتظر شدم خیلی دیر شده بود. مثل اینکه نمی خواست بیاد.

راهی خونه شدم. توی راه زیاد ناراحت نبودم چون می دانستم ساعات رفتن به کلاس عاطفه فرقی نکرده. خیلی خدا رو شکر می کردم...................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:21  توسط مصطفی ت  | 

مروری بر خاطرات(16)

30/5/87

ناز کردن پسرداییم تمامی نداشت. شنبه ی دیگری هم در راه بود و زیاد کنارمن پیداش نمی شد وقتی پیدایش هم که می شد پسردایی های دیگرم هم باهاش بودند بعضی وقتها هم که تنها می شدیم ازش می پرسیدم: با من میای؟ می گفت: اگه کلکی واسه ی مادرم پیدا کنم میام!

روز شنبه داشت برای من تکراری می شد. صبح اون روز خودم رو آماده می کردم تا ساعت 11.5برم ایستگاه ومنتظرش بمانم و برای چند لحظه هم که شده ببینمش. اما با وجود این همه هیچوقت از دیدنش سیر نمی شدم و نمی شوم. شنبه 26 مرداد ماه هم ازون شنبه ها بود. بعد از اینکه آماده شدم اول راهی کافی نت شدم و وقتی ساعت از یازده گذشت راهی ایستگاه شدم. به ایستگاه که رسیدم دوباره روی همون صندلی نشستم و منتظر پسرداییم شدم تا قبل از رسیدن عاطفه کنارم باشد.

پسرداییم اصلا" پیدایش نبود تا اینکه دوستهای عاطفه از راه رسیدند. این اولین باری بود که پسرداییم کنارم نبود. حالم هم اون روز خوب نبود کمی فشارم رفته بود پائین و حالم به هم می خورد. یه آبمیوه خریدم و مشغول نوشیدن شدم.

توهمون مدت چندین بار مینی بوس و نیسان وانت و... مثل مینی بوس هفته ی قبل جلویم ایستادند و من هم وقتی می اومدند جایم رو عوض می کردم و وقتی می رفتند به سر جایم برمی گشتم. این کارهام باعث خنده ی دوستهای عاطفه می شد. ولی برایم مهم نبود.

مدت زیادی منتظر ماندم. دوستهاش از بس منتظر ماندند خسته شدند و سوار مینی بوس شدند و رفتند.

عاطفه معمولا" دیر به سر قرار می رفت همیشه بعد ازاینکه دوستهاش می رفتند پیداش می شد. من هم امیدم به این بود که چند دقیقه بعد از راه برسه. اما مدت زیادی نشستم. ساعت رو نگاه کردم. ساعت 12 شده بود. همیشه قبل از ساعت 12 از راه می رسید . ناراحت شدم. فکر کردم امروز از اون روز هاست که نمی تونم ببینمش.

ساعت از 12 گذشته بود که هنوزم نشسته بودم. بالاخره نا امید شدم و به طرف خونشون حرکت کردم تا شاید توی راه ببینمش. اما هنوز زیاد نرفته بودم که دوست دیگرش از تاکسی پیاده شد و سوار مینی بوس شد. با عجله به ایستگاه برگشتم. فکر کردم تا چند دقیقه ی بعد بیاد. ولی خبری نبود که نبود.

خیلی خسته شدم. راه افتادم به سمت خونشون وهر تاکسی که از سمت خونشون می اومد با دقت نگاه می کردم که نکنه مسافرهاش عاطفه باشه.

اونقدر رفتم و رفتم تا به خونشون رسیدم. دم در حیاطشان یه ماشین شخصی بود. احتمالا" مهمون واسه خونشون اومده بود. برادرش هم با موتور پدرش ور می رفت.

بعد از اینکه به کلی نا امید شدم به طرف خونمون راه افتادم. توی راه جلوی کلانتری یه صحنه ناراحت کننده ای دیدم. پدر و مادری بچه شون رو برای راهی کردن به پادگان تا دم در کلانتری آمده بودند. فکر اینکه یه روز باید برم به سربازی عذابم می داد. خیلی از این صحنه ناراحت شدم. خدا کنه این دوره از زندگی برایم قسمت نشه.

عصر اون روز پسرداییم رو دیدم ازش پرسیدم :

ــ چرا امروز پیدات نشد؟

ــ امروز صبح عموم زنگ زد که باید تو ساخت مغازه اش کمک کنم. منم با برادرم رفتم.

ــ فردامی تونی بیای؟

ــ نه تا پس فردا تمام نمیشه؟

فردای اون روز تعطیل رسمی بود. یعنی همه جا تعطیل بود. کلاس ها هم همینطور. یادم میاد پارسال که به کلاس های اون دبیر می رفتم حتی روزهای تعطیل هم کلاس هاش رو تعطیل نمی کرد. چون با تعطیل نکردن کلاس هاش هم نمی تونست به خوبی تمام مبحث های کتاب رو تمام کنه. روز یکشنبه 27مرداد بهترین فرصت برای دونستن اینکه به اون کلاس می ره یا نمیره بود. میخواستم صبح اون روز به مخابرات برم. اما این تعطیلی ازاین جهت برام خوب نبود.

مثل دیروز یک ساعت جلوتر به کافی نت رفتم و اونجا مدتی معطل شدم. به ایستگاه که رفتم زیاد شلوغ نبود. روی صندلی نشستم و منتظر ماندم. دیگه مطمئن بودم که پسرداییم نمیاد اما می دونستم که کجا کار می کرد.تصمیم داشتم وقت برگشتن سری هم بهش بزنم.

کم کم دوستهاش از راه رسیدند. خیلی خوشحال شدم. دیگه مطمئن مطمئن شدم که به کلاس های اون دبیر میره. خیالم برای همیشه راحت شد. متشکرم ای خدای مهربون. خدای من تو مرا از نا امیدی به امید رسانیدی. خدای من تو کیستی ما کیستیم؟

  بازهم به سر قرار نرسیده بود. تا اینکه دوست دیگرشان از تاکسی پیاده شد و به طرف ایستگاه می آمد که صدای دوستهای عاطفه به گوش من می رسید که می گفتند:

ــ فلانی که داره میاد دیگه بریم . عاطفه نمی خواد.

ــ عاطفه

ــ عاطفه کو؟

ــ نمی دونم!!...

با تعجب سرم رو به طرفشان انداختم. داشتند زیرزیرکی می خندیدند. دیگه کاملا" متوجه شده بودند که من هم منتظر عاطفه هستم.

همشون سوار مینی بوس شدند و رفتند. من هم همچنان منتظر بودم.

تا اینکه از راه رسید اونی که دلم مدتها برایش تنگ شده بود. خیلی خوشحال بودم که می تونستم ببینمش. تنها بود. چون می دانست من اونجا هستم سعی می کرد نگاهش به من نیوفتد. سوار مینی بوس شد و منتظر حرکتش شد. تا همه ی صندلی های مینی بوس پر بشه و حرکت بکنه اونجا بودم تا لحظه ی خارج شدنش رو از شهر تماشا کنم.

وقت زیادی شد تا حرکت بکنه. وقتی حرکت کرد مشغول تماشایش شدم. مات و مبهوت بیرون مینی بوس رو نگاه می کرد که یهو نگاهش به من افتاد که هنوزم سر جام نشسته بودم.

مینی بوس از شهر دور می شد ومن جز با نگاهم راه اون رو دنبال کنم چیز دیگری نمی توانستم بکنم.

دو روزی بود که به مغازه نرفته بودم. پدرم هم ازین کارم دلخور بود. چون نمی توانست به کارای خود برسه و مجبور بود تو مغازه بشینه. ازم خواسته بود که فردا جایی نرم. منم دیگه کاری نداشتم و بهش قول دادم این کار رو بکنم.

فردای اون روز به مغازه رفتم. پدرم آماده ی رفتن بود. من هم مثل همیشه این طرف و اون طرف راه می رفتم و بیرون رو نگاه می کردم که ناگهان دو نفر رو دیدم که خیلی شبیه دوستهای عاطفه بودند و داشتند به ایستگاه می رفتند. فکر می کردم امروز هم کلاس دارند و تا دیرنشده باید بجنبم و برسم به ایستگاه. اما پدرم! من بهش قول داده بودم.

پدرم دیگه آماده ی رفتن بود که بهش گفتم : میشه نیم ساعت دیر تر برید؟ یه جایی می خوام برم و خیلی زود بر می گردم! پدرم ناراحت شد و گفت : من عجله دارم باید زود برم!

خواهش می کنم! زود میام! خواهش می کنم!!!.....

پدرم بالاخره راضی شد. با عجله به خونه رفتم و لباسهایم رو پوشیدم.( مغازه با خونمون خیلی نزدیکه)و خیلی تند به ایستگاه رسیدم. این طرف و اون طرف رو نگاه کردم. خبری نبود. شاید کمی دیر رسیده باشم. چون پدرم گفته بود زودتر بیا زیاد منتظر نماندم ودست خالی راهی خونه شدم.

 توی راه همکلاسی ام رو دیدم. مدتها بود ندیده بودمش. سرش رو تراشیده بود. گفتم:

ــ چیه بابا می خوای بری سربازی؟

ــ نه... تابستانه دیگه؟ بردار اون پشت موتو تو این تابستان!!

ــ برو بابا!! راستی رتبه ات چند شد؟

ــ اول خودت بگو؟

ــ حدود سی هزار !!

ــ سی و هشت هزار!!

ــ ببینم با این رتبه انتخاب رشته کردی؟

ــ نه؟ تو چی؟

ــ منم نه؟ میذارمش برای سال آینده؟ تو هم گذاشتی دیگه برای سال آینده؟

ــ آره!!

ــ تو هم متولد 68 هستی؟ نکنه سربازی به هردومون اذیت بده! باید به آقای مدیرخبر بدیم و ازش بپرسیم که چکار کنیم؟

ــ راست می گی؟ می خوای یه سر به مدرسه بزنیم و بپرسیم؟

به پدرم قول داده بودم زودتر میام اما مثل اینکه دوباره به قولم وفا نمی کنم.

ــ باشه باهم می ریم؟

با هم به مدرسه رفتیم. همه ی درخت های حیاط مدرسه رو بریده بودند سرمای زمستان سال پیش همه ی درختای کهنسال شهر رو نابود کرده بود. حیاط مدرسه فقط با زیبایی این درختا قشنگ بود. وارد سالن مدرسه شدیم چند تا از بچه ها داشتند ثبت نام می کردند. یاد خودم افتادم که پارسال مثل اونها چه شور و شوقی برای ثبت نام تو پیش دانشگاهی داشتم.

توی دفتر جز کتابدار و دفتردار کسی نبود. پیش اونها رفتیم و همکلاسیم ماجرا رو بهشون توضیح داد. کتابدارمون گفت:

اگه شما متولد 68هستید و می خواید سال آینده کنکور بدید باید دفترچه ی آماده به خدمت بگیرید و منتظر بمانید تا نامه ای از طرف وظیفه ی عمومی بیاد که توی اون نامه تاريخ اعزام شما نوشته شده. این تاریخ ممکنه قبل از کنکور باشه یا بعد از کنکور. اگه قبل از کنکور باشه به خدمت می رید و روز کنکور مرخصی می گیرید و امتحانتونو می دید و اگه بعد کنکور باشه باید برید خدمت . اگه تو کنکور قبول بشید شما رو مرخص خواهند کرد اگه در هر صورت به خدمت نرید غیبت حساب می شید و نمی تونید به دانشگاه برید.

آب دهانم رو به زور قورت دادم یعنی باید برم سربازی. فکرش هم برایم باور کردنی نبود.

هم کلاسیم گفت: من چند تا درس مونده دارم اگه درسم رو پاس نکنم بازهم باید خودم رو معرفی کنم؟

ــ نه اون موقع شما می تونید از معافیت تحصیلی استفاده کرده و درس های باقیمانده رو از مدرسه ی دیگه بگیرید.

گفتم: اگه فارغ التحصیل شده باشیم چی؟

ــ نه اون موقع نمی شه...

با دلهره و ترس خداحافظی کردم. همکلاسیم خوشحال بود. خدا رو شکر می کرد که درس پاس نشده داشت.

وقتی خونه اومدم خیلی ناراحت بودم. هی به سرم می زدم که چرا یه درس رو برای سال آینده نذاشتم.

اون روز به پسرداییم همه ی ماجرا رو توضیح دادم. اون هم مثل من متولد 68  بود. بهش گفتم تو هم به مدرسه ات برو و از مدیرتون بپرس.

مدرسه ها توی ماه مرداد فقط دوشنبه ها و چهارشنبه باز بود. روز چهارشنبه هم  یعنی امروز قرار بود پسرداییم به مدرسشون بره و برای من خبر بیاره.

امروز تو مغازه منتظر خبرش بودم که از راه رسید. گفتم مدیرت چی گفت؟ گفت: وقتي كه گفتم سال آینده می خوام کنکور بدم گفت که اول باید دفترچه ای از پست بگیری و بیاریش به من تا امضا کنم و بفرستمت به اداره ی بهداشت. منم رفتم به اداره ی پست قیمتش رو پرسیدم. حیف که سیصد تومان کم داشتم والا می خواستم بخرم.

تعجب کردم و گفتم: نه مثل اینکه مدیرت اشتباه کرده اگه این کار رو بکنی می فرستنت سربازی. تو خوب بهش توضیح دادی؟ گفت:آره!!

تو همین گفتگوها بود که دخترداییم به مغازه اومد وبه پسرداییم گفت: چند دقیقه پیش مدیرت زنگ زد و گفت که نباید دفترچه بگیری. نگرفتی که؟؟ پسرداییم گفت: تو برو من الان میام.

خدا رو شکر می کردم که پسرداییم پول تو جیبی نداشت اگه داشت هم منو و هم خودشو بدبخت می کرد. بعد مدتی پسرداییم از خونشون برگشت. رفته بود به مدیرش زنگ بزنه و بیاد. گفتم: چی شد؟  گفت: فقط گفت که نباید هیچ کاری بکنی. فقط باید درست رو بخونی و دفترچه ی ثبت نام کنکور رو بگیری و ثبت نام کنی.همین.

ازگفته های پسرداییم قانع نشدم بهش می گفتم: پس حرف های کتابدارمون چی میشه؟ می گفت: بابا دیگه خسته شدم. دیگه خودت می دونی؟

بعد ازاینکه پسرداییم رفت به اتفاقاتی که افتاده بود فکر می کردم . یهو یاد دفترچه ی ثبت نام کنکور افتادم که پسرداییم چند دقیقه ی پیش صحبتش رو می کرد. یادم اومد پارسال موقع ثبت نام تو کافی نت کد نظام وظیفه ام رو ننوشته بودم. یاد اون کد ها و بند های مقررات وظیفه ی عمومی  دفترچه ثبت نام افتادم.

دفترچه ی ثبت نامم هنوزم تو کمدم بود. سریع پیشش رفتم و همون صفحه رو باز کردم و مشغول خوندن شدم تا بالاخره یک بند از همون مقررات به درد من خورد و خیالم رو برای همیشه راحت کرد :( این دفترچه چاپ سال گذشته است.)

{ثبت نام و شرکت در آزمون برای متولدین نیمه ی دوم67 که به صورت حضوری مدرک پیش دانشگاهی گرفته اند با اخذ برگ اعزام به خدمت بدون مهرغیبت بلامانع است.}

حالا که از این دغدغه در آمدم می خوام یه چیز از سربازی رفتن بگم:

 این گفته ی بعضی مردم  که می گویند یه احمق یه سنگ تو چاه می اندازه و هزار عاقل هم  نمی تونه اونو در بیاره درست مانند قضیه قانون وظیفه ی عمومی تو کشور ماست... یه احمقی مانند رضاخان این سنگ رو واسه ی مردم بی سواد اون زمان می اندازه و هزاران عاقل بعد از اون هم تا الان نمی تونن کاری بکنن!!!

                          راستی نظر شما درباره ی این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 14:21  توسط مصطفی ت  | 

مروری بر خاطرات(15)

21/5/87

تو این تابستان کارم فقط این شده بود که روزا رو بشما رمو منتظر شنبه باشم. شنبه ای که تنها دلخوشیم بود.

 این روزا دیگه از دانیال خسته شده ام. چند روز پیش به زوربهش زنگ زدم. می گفت به اون دبیر زنگ زدم ولی باز هم حرفای گذشته رو می زنه!! فقط می گه خودم زنگ می زنم.

از زنگ زدنم پشیمون شدم و بهش گفتم: بابا ازت یه چیز خواستم ها! بعدا" بهت زنگ می زنم

گذشته از این ها شنبه نزدیک بود. باید به دیدنش برم. چقدر خوشحال بودم.

 چند روزی بود که پسرداییم پیدایش نبود. احتمالا" بخاطر رتبه ی بدی که تو کنکورآورده بود از خونه بیرون نمی آمد. هی بهش می گفتم منم مثل تو خوب نیاوردم. ان شا الله سا ل بعد جبرانش می کنیم. ولی شنبه داشت نزدیک می شد و خبری از پسر داییم نبود. هی به خونشون می رفتم ولی از خونه بیرون نمی اومد. بهونه ي ديگرش هم این بود که مدتها یه کتاب تست ازم خواسته بود منم بهش نمی دادم. بهش می گفتم واسه درس خوندن خیلی زوده. بعضی وقتها می خواستم کتاب رو بدم ولی یادم می رفت.

  انگار این هفته باید تنها به دیدنش می رفتم. اومدن پسرداییم برای تابلو نشدن لازم بود. این ناز کردن های پسر داییم حسابی کلافه ام می کرد.

ولی یکشنبه ی هفته ی پیش یک خبر برام آورد. اون روز عصر به من گفت : امروز حدود ساعت 11.5 به بانک می رفتم. وقتی از دور ایستگاه رو می دیدم چند نفری با لباس مدرسه سوار مینی بوس شدند. درست نشناختمشون ولی یکی از اونها شبیه یکی از دوستای عاطفه بود. ولی مطمئن نیستم که اونا باشن. من از دور دیدمشون. گفتم : هفته ی بعد معلوم میشه!!!

روز شنبه از راه رسید. نوزدهمین روز مرداد سال 87 بود. باد نسبتا" شدیدی از سمت غرب می وزید که موها رو هر چه شونه می کردی فایده نداشت. از یکی دو روز پیش آن روز هوای شهرما خنک شده بود. باد از یک طرف و ابری بودن آسمان موجب خنکی هوا می شد. یه چیز عجیبی که بود با خنک شدن هوا برق اصلا" نمی رفت!

صبح اون روز مثل هفته های گذشته صورتم رو اصلاح کردم و آماده ی رفتن شدم. پسر داییم کنارم نبود. که این خیلی نگرانم می کرد.

به بهانه ی کافی نت ساعت 10 از خونه راه افتادم. نیم ساعت تو کافی نت معطل شدم تا بالاخره ساعت 11 شد. از کافی نت خارج شدم و به طرف ایستگاه راه افتادم.

توي راه بود که از دور پسر داییم رو دیدم که مثل اینکه به جایی داشت می رفت. پیشش رفتم و بهش گفتم :

ـــ چه عجب ما شما رو دیدیم!!!

ـــ مادرم کاری بهم سپرده.

ـــ با من به ایستگاه میای؟

ـــ فکر می کنم بتونم بیام.

ـــ کارت کی تموم می شه؟

ـــ طول نمی کشه. فقط چند دقیقه!!

بعد از اینکه کارش تمام شد. با هم به ایستگاه رفتیم و مثل گذشته سر جایمون نشستیم. مدتی که گذشت دوستهاش مثل همیشه قبل از رسیدنش از راه رسیدند و مثل هفته ی گذشته بدون اون سوار مینی بوس شدند و راه افتادند.    

توی دلم چه آشوبی به پا بود. هم نگران بودم و هم خوشحال. باد هم حسابی موهایم رو آشفته کرده بود. این آشفتگی فقط مخصوص موهایم نبود. تمام وجودم از این آشوب بی بهره نبودند.

چند لحظه ی بعد از شانس خیلی بدم یک مینی بوس که تازه به شهر رسیده بود درست جلوی ما توقف کرد و مسافرهاش رو پیاده کرد ومن نمی توانستم راه اومدن عاطفه رو ببینم. خیلی عصبانی شدم. راننده ی ماشین بعد از اینکه مسافرهاش رو خالی کرد حرکت نکرد. این کار راننده بیشتر عصبانیم کرد ولی بعد مدتی به جای اینکه حرکت کند از ماشین پیاده شد و رفت یه جای دیگه. خدا خدا می کردم زود تر راننده بیاد و حرکت بکنه چون فقط این راننده بود که مسافرهاش رو اینجا پیاده می کرد. خیلی بدشانس بودم چرا این مینی بوس باید دراین لحظه ی حساس بیاد؟ نمی دونستم چکار کنم. جایی که ما نشسته بودیم مناسب ترین جا بود. جاهای دیگه به درد نمی خورد.

راننده نرفت که نرفت. تا اینکه پسر داییم گفت که داره میاد. مجبور شدم از جام بلند شم و به جایی برم که می تونستم ببینمش.

از دور دیدمش که از تاکسی پیاده می شد. توی دستش یکه جزوه آبی رنگ بود. از اینکه چند پسرغریبه با اون از تاکسی خارج شدند عصبانیتم دیگه خیلی بیشتر شد.

از دور متوجه بودنم شد. توی دلم می گفتم که ای کاش اون مینی بوس لعنتی جلوی ما نمی ایستاد و من می تونستم از جای بهتر ببینمش.

به محض اینکه وارد مینی بوس شد اون مینی بوس لعنتی حرکت کرد. ببینید چه بدشانسم!!! رفتم و سر جایم نشستم. ولی مینی بوسی که عاطفه نشسته بود هنوز حرکت نکرده بود. راحت می تونستم تو جایی که نشسته بودم چهره ی ماهش رو ببینم البته باید گردنم رو کج می کردم.

توی مینی بوس نگاهش به جزوه اش بود که گهگاهی نگاهش به من می افتاد. هیچیک از دوستهاش کنارش نبودند. عین خودم بود. من هم وقتی با دوستهام قرار می گذاشتم  سر قرار نمی رسیدم. 

تا مینی بوس پر بشه اونجا نشستم. بالاخره مینی بوس حرکت کرد وتا لحظه دور شدنش چشمام به عاطفه بود.

موقع برگشتن به اون مینی بوس لعنتی که جلوی ما ایستاده بود فحش و ناسزا می گفتم. اما نه باید خدا رو شکر کنم که حداقل تونستم امروز ببینمش. این هم نبود چی؟!!!

 عصر همون روز با پسر دایی دیگه ام قرار گذاشتم که فردا صبح با هم به مخابرات شهرمون بریم. اونجا یک کافی نت داره که سرعت اینترنتش خیلی زیاده. چون خیلی مشتری داره باید صبح زود بریم.

پسرداییم یک شنبه ی پیش خبر آورده بود که احتمال اینکه روزهای یکشنبه هم عاطفه به کلاس بره هست. پس تصمیم گرفتم تا ساعت 11.5 معطل بشم و موقع برگشتن همون ساعت تو ایستگاه باشم. چون این پسرداییم ازعشقم خبر نداشت کارم خیلی سخت شده بود. اصلا" آمدن یا نیامدن عاطفه هم ممکن نبود.

روز یکشنبه بیستمین روز مرداد سال87 هم هوا مثل دیروز خنک بود و باد همچنان می وزید قرارمون ساعت 8.5 بود.از خواب بیدار شدنم قبل ازساعت 9 برایم سخت بود.

مثل همیشه به قرارم دیر رسیدم. با هم به مخابرات شهرمون حرکت کردیم. خدا خدا می کردم هیچکی قبل از ما به اونجا نیامده باشد. خدا رو شکر همینطور هم شد. چون اگه کسی بود تا تمام شدن کارش باید منتظر می شدیم و ما هم می خواستیم اونجا بیشتر بشینیم.

کارمون که تموم شد ساعت حدود 10 صبح بود. یک ونیم ساعت تا ساعت یازده و نیم باقی مانده بود. نمی دونستم با چه بهانه ای به خونه نرم. چون اگه می رفتم دیگه نمی تونستم بیرون برم. پس فکری به سرم زد به پسرداییم گفتم : نظرت چیه به کافی نت هم بریم می تونیم کار عقب موندمون رو تمام کنیم. درضمن اگه خونه برم مجبورم می کنن که تو مغازه بشینم.

پسرداییم قبول کرد و گفت که تو خونه کاری نداره. باهم به کافی نت رفتیم. فقط پول نیم ساعت رو داشتم. نمی دونستم یک ساعت باقیمانده رو چطور بگذارانم. تو همین فکر بودم که متوجه بسته بودن کافی نت شدم. ازته دل خوشحال شدم اما خودم رو ناراحت نشان می دادم. به پسرداییم گفتم: روزهای پیش که این موقع ها باز بود شاید تا چند دقیقه بعد بازش کنه. می خوای منتظر بمونیم؟ گفت: یکم می شینیم اگه باز نکرد می ریم.

ازته دلم خوشحال بودم حداقل چند دقیقه تلف می شد! ولی اگه بازش نمی کردند مشکل دیگه ای بود.

ولی خدا رو شکر بعد مدتی مغازه رو باز کردند و تونستیم نیم ساعت توی کافی نت بشینیم.

وقتی کارمون تو کافی نت تمام شد ساعت حدودا" 11 بود. حالا می تونستم با خیال راحت تو راه خونه سری هم به ایستگاه بزنم.

ساعت یازده و نیم نشده بود که به ایستگاه رسیدیم. بازهم مونده بودم با چه بهانه ای تو ایستگاه معطل بشم. این دفعه خستگی رو بهونه کردم و به پسرداییم گفتم: من که ازبس راه رفتم خسته شدم! میای تو اون ایستگاه یکم استراحت کنیم! اونجا یه صندلی داره.

هرجوری بود پسرداییم رو راضی کردم که تو ایستگاه استراحت کنیم اما باید شانس بیارم که زودتر بیاد و زیاد منتظر نمانیم چون پسر داییم شک می کرد. از طرفی هم اومدن یا نیامدنش هم معلوم نبود. با اون همه به پسرداییم گفتم 10-15دقیقه استراحت می کنیم و بعد می ریم خونه.

روی صندلی که همیشه می نشستم یه خانم نشسته بود. توی دلم گفتم ای بدشانس حالا چکار کنم؟ دیروز که اون مینی بوس مزاحم شد حالا این خانم!

مجبور شدیم یه جای دیگه بشینیم که اصلا" خوب نبود. دلم می خواست زود تر اون خانم از اونجا بلند بشه. اما انگار نه انگار.

اون موقع نمي دونستم به پسرداییم چی بگم  که برای چی برای استراحت توایستگاه متوقف کردم انگارجای دیگه ای تو شهر پیدا نمی شد.

تو همون حال و هوا بودم که پیاده شدن دو نفر از تاکسی و اومدنشان به طرف ایستگاه حسابی منو تعجب زده کرد. حسابی هم ترسیدم. اونا کسی نبودند جز مادر و خواهر بزرگتر عاطفه که انگار با اومدنشون می خواهند واسه ی من درد سر درست بکنند. اما کنارشون خود عاطفه نبود. فکرکردم اگه عاطفه می خواست به کلاس بره حتما" با مادر و خواهرش همراه می شد.

به پسرداییم گفتم: می شناسیشون. بعد مدتی گفت: آره چرا که نه!

چون فامیل ما با فامیل عاطفه دورا دورآشنا بودند پسرداییم اونا رو می شناخت.

اونا سوار مینی بوس شدند و منتظر حرکتش شدند.

با دیدن مادر و خواهر عاطفه حسابی جا خوردم. اونا تقریبا" منو می شناختند مخصوصا" مادرش که چند بار که برای دیدنش رفته بودم منو دید. می ترسیدم نکنه باز هم منو ببینه.

اونا بعد مدتی که توی مینی بوس نشستند از اونجا بیرون اومدند و به طرف صندلی که همیشه می نشستم رفتند و کنار آن ایستاده چشم به اون طرف خیابان دوختند. ازاین کارشان خوشحال شدم. فکر کردم اونا هم منتظرش هستند. همون لحظه امید اینکه نیاد از بین رفت. خدا رو شکر می کردم که اون خانم اونجا نشسته بود اگر من الان روی اون صندلی بودم نمی دونستم چکار کنم!!

توهمون لحظه ها بود که همون مینی بوس لعنتی دیروز باز هم همون ساعت از راه رسید و همون جا مسافرهاش رو پیاده کرد. ولی این بار روی اون صندلی نبودم که اذیتم بکنه با آنکه دیگه اون خانم رفته بود.

پسرداییم که تا آن موقع پیش من بود زیاد حرف نمی زد و از کارهای من شکایت نمی کرد. مثلا" داشتیم استراحت می کردیم. من هم حرف نمی زدم و ظاهرا" آروم بودم. ولی از ته دلم غوغایی به پا بود. غوغایی که از سر تا به پام موج می زد و یک لحظه آرام و قرار نداشت. نمی دانم چرا دلم بی تابی می کرد با آنکه دیروز دیده بودمش اما بازهم دلم برایش تنگ شده بود.تمام وجودم تشنه ی دیدنش بود  و واسه ی لحظه ی آمدنش بی تابی می کردند. اما اون روي ماه و قشنگ ارزش این همه بی تابی و دلتنگی رو داشت این همه آوارگی و درماندگی این همه خستگی این همه تشنگی این هم نگرانی و این همه دیوانگی...

 

ای خدا ببین برای یک لحظه دیدنش چه کارهایی رو که نمی کنم. خدایا فقط خودت می دانی که                      

                                        ...چقدر دوستش دارم...

مدتی بعد از اون طرف خیابون اونی که باید می رسید رسید اونی که برایم خاطره درست می کرد اونی که با تمام خاطره های خوب و بدش دوستش داشتم از راه رسید. رسید تا برگ دیگر از خاطرات زندگی ام رو ورق بزند. ای کاش بداند زندگی من با ورق زدن خاطراتش زنده است. ای کاش بداند با وجود اینکه در کتاب زندگی من جز اسمش چیز دیگری نیست هیچوقت کلمات این کتاب برایم تکراری نمی شود.

یک دوستش هم کنارش بود. با دیدن خواهر و مادرش حسابی می خندید نمی دونم برای چه؟شاید برای این می خندید که مینی بوس دیروزی بازهم همونجاست یا به من که از ترس خواهر و مادرش روی صندلی ننشسته بودم یا به هر چیز دیگه من بی خبرم.

همه ی آنها با هم سوار مینی بوس شدند وبا خنده و شادی راهی شدند. عاطفه از بس با خواهر و مادرش گرم خنده و گفتگو بود که نگاهش به من نیوفتاد.

موقع برگشتن پسرداییم از من سوال هایی می کرد. می گفت: اون یکی که از تاکسی پیاده شد دختر دیگرشان نبود؟ آخه خیلی شبیه شان بود.من هم جواب می دادم: شاید احتمالا".

چون این پسرداییم از زندگیم خبرنداشت مجبور بودم بهش دروغ بگم.

وقتی خونه رسیدم خیلی خوشحال بودم اول اینکه دوباره تونستم ببینمش و دوم اینکه احتمال پسرداییم درست بود و روز های یکشنبه هم می تونستم ببینمش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 14:21  توسط مصطفی ت  | 

مروری بر خاطرات(13)

15/5/87

نصف تابستان در حال گذر هست و ما تازه امروز گذشت زمان را حس می کنیم.

هر وقت كه بيكارمي شدم به موبایل دانیال زنگ می زدنم. همیشه در دسترس نبود. کم کم ازش نا امید می شدم. تو همین زنگ زدن ها بود که گوشی خط داد. صدای دانیال به طور نامناسب دریافت می کردم. می گفت: چطور تونستی زنگ بزنی اینجا که اصلا" موبایل خط نمی ده!

ـــ مگه تو الان تو تهران نیستی!

ـــ نه من الان تو ساحل دریا هستم. ساحل آستارا

ـــ به به خوش بگذره. جای ما رو خالی کن! ببینم چه خبر؟ کار ما رو راه انداختی؟

ـــ مگه خودت نمی دونی که اینجا موبایل خط نمی ده! نمی تونم به هیج جا زنگ بزنم. وقتی برگشتم تهران زنگ می زنم. الان تعجب می کنم که خط داده!

ـــ خدا نکنه از این به بعد کارم به تو بیفته چقدر طولش میدی! اصلا" کی برمی گردی تهران؟ کی میای شهر؟

ـــ الان هیچی نمی دونم. فقط اینو می دونم که الان باید برگردم به ویلا یی که اجاره کردیم.

ـــ باشه بابا بعدا" بهت زنگ می زنم.

شنبه ی دیگری هم در راه بود. هفته ی پیش نتونسته بودم ببینمش بخاطرهمین خیلی دلم تنگ شده بود. عطش دیدنش جونم رو به لبم آورده بود.

بالاخره شنبه رسید. مثل هفته های گذشته آماده ی دیدنش شدم. این بار می ترسیدم که نکنه مثل هفته ی گذشته نتونم ببینمش و داغش وارد هفته ی دوم بشه. اما به هر حال دلم اجازه نمی داد که به دیدنش نرم.

مثل هفته های گذشته به پسر داییم گفته بودم با من به ایستگاه بیاد. اولین بارون مرداد ماهی هم نم نم کرده بود. هوا خیلی خنک و خوب بود.

مدتی تو ایستگاه نشسته بودیم. کم کم دوستهاش از راه رسیدند. ولی این دفعه منتظر کسی نشدند و سوار مینی بوس شدند و رفتند.

خیلی نگران شدم. هفته ی پیش که دوستهاش منتظر شدند نیومد حالا امروز حتی هیچکدوم  از دوستهاش منتظرش نشدند. انگار که امروز هم نمی تونستم ببینمش. نمی دونستم چکار کنم. تا اینکه پسر داییم گفت:

ـــ بیا بریم انگار دیگه به کلاس نمی ره. ای کاش از دانیال خبر می گرفتی!

ـــ   نمی دونم چه شده الان ساعت چنده؟

ـــ به دوازده یه ربع مونده؟

ـــ  یه ربع بشینیم اگه نیومد بریم خونه.

با پسر داییم گرم گفتگو بودم که یهو تو وسط حرفام پرید:

ـــ اونجارو!!!...خودش نیست؟!!!

آره خودش بود. خود عشق من. از دورداشت به ما نزدیک می شد. از همون جا ما رو دید . فکر کنم تعجب کرده بود. یه دوستش همراهش بودکه مثل خودش لباس مدرسه نداشت و از خودش هم بزرگتر بود. وقتی نزدیکتر می شد با خنده یه چیزایی بهش می گفت.  اون لحظه ای که می خندید خیلی قشنگتر می شد. وقتی خیلی نزدیک ما شد صورتش از شرم و حیا پایین بود. این شرم و حیا زیباییش را هزاران برابر می کرد. عاشق این شرم و حیایش  بودم.

گهگاهی چشمهاش به چشمم می افتاد. اون چشمای سیاهی که سال هاست مست و دیوانه اش هستم و برای دیدنش هر بهایی را می پردازم.

 

مدتی بود که دلم برایش تنگ شده بود. خدایا ازت ممنونم که این لطف رو ازمن دریغ نکردی. نمی دانم چطور ازت تشکر کنم.

از کنار ما رد شد و داخل مینی بوس شد و ما هم تا حرکت مینی بوس اونجا نشسته بودیم. مینی بوس حرکت کرد و خاطره ها رو با خود برد و منو تا دور شدنش خیره به جاده نشاند.    

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 14:35  توسط مصطفی ت  | 

مروری بر خاطرات(12)

7/5/87

دانیال رفت تهران و خبری ازش نشد. از چند روز پیش پسر داییم خبر آورده بود نتایج اولیه کنکور هفتم اعلام خواهند کرد. زیاد نگران رتبه ام نبودم چون می دونستم حدودا" چند میارم. 

 داشت یک هفته از دیدنش می گذشت. دوباره برای دیدنش آماده می شدم. روز شنبه که رسید مثل هفته ی گذشته استرس نداشتم. خدا رو شکر با حال خوب و بدون نگرانی صورتم رو اصلاح کردم ولباسهام رو پوشیدم و بعد از خونه حرکت کردم.  

مجبور بودم به پسر داییم بگم که با من به ایستگاه بیاد وتا موقع اومدن عاطفه باهاش حرف بزنم. واسه اینکه جلوی همه تابلو نشم این کار لازم بود.

تو ایستگاه در حال حرف زدن بودیم که دوستهاش از راه رسیدند. مثل هفته ي گذشته فقط منتظر یک نفر بودند که ما هم بودیم. دیگه صبر و طاقت نداشتم. . برای اومدنش لحظه ها  رو می شمردم. نمی دونید اون لحظه ها چه شوقی داشتم. چشمام به جاده دوخته بود. دلم می خواست این لحظه های بی قراری زود تر تموم بشه و انتظارم تموم بشه...

 

 

اما نه. خیلی منتظرش بودم وداشتم نگرانش می شدم. ساعت به 12 نزدیک می شد. هفته ی پیش به 12 یه ربع مونده بود اومده بود.

دوستهاش از بس منتظر شدند خسته شدند و سوار مینی بوس شدند. فکر کردم دیگه تمامه دیگه نمیاد.

مینی بوس مدتی بعد حرکت کرد. توی مینی بوس یکی از دوستهاش برای ما اشاره می داد. منظورش رو درست نفهمیدم. اما بعد فهمیدم منظورش این بود که عاطفه امروزبین ما نیست یا نمیاد. انگار اونا هم فهمیده بودند که منتظرعاطفه بودیم یا اینکه هفته ی پیش خود عاطفه بهشان گفته بود.

بعد حرکت مینی بوس نا امید نشدم و بازهم سرجایم نشستم. فکر کردم شاید دیر کرده و الان میاد. اما نه اگه تا شبم می نشستم نمی اومد. پسر داییم گفت:

ـــ تا کی می خوای بشینی. مگه ندیدی دوستش اشاره کرد که نیست.

ـــ آره دیدم. تو فکر می کنی که چرا امروز نبود؟

ـــ شاید کاری داشته!

ـــ من فکر می کنم که هفته پیش دونسته که من دونستم که چه ساعتی میاد به خاطر همین هم یه وقت دیگه می ره؟

ـــ آخه مگه ندیدی دوستهاش منتظرش بودند. اگه یه وقت دیگه می رفت منتظرش که نمی شدند!!!...

ـــ چی بگم...

اون موقع اصلا" حوصله ی حرف زدن نداشتم. حالا به هربهانه ای امروز نیامده بود و من ندیده بودمش.

خیلی ناراحت بودم که شانس دیدنش رو امروز از دست داده بودم. موقع اومدن خیلی افسرده بودم. اصلا" حتی حوصله ی حرکت کردن رو هم نداشتم. حالا باید یه هفته ی دیگه هم بشینم. حتی فکراینکه یه هفته ی دیگه هم باید بشینم عذابم می داد. نمی دونید اون لحظه ها زندگی برام چقدر تلخ بود. چقدر دلم براش تنگ شده بود. برای نگاهش. براي خنده هاش. برای اخم کردناش. حتی برای لحظه دزدیدن نگاهش ازمن هم دلم تنگ شده بود. و مهمتر از همه برای                                                                                                             

                      چشمانش دلم تنگ شده بود.

 

وقت برگشتن هی پرت و پلا می گفتم. حالم اصلا" خوب نبود.

فردای اون روز برادرم گفت که نتایج کنکور تو اینترنت گذاشتند. پس زود رفتم که شماره داوطلبی ام رو پیدا کنم. پیداش نکردم . ولی به جاش کارت رمز ثبت نامم رو پیدا کردم.

خیلی می ترسیدم. خدا خدا می کردم که رتبه ام حداقل زیر پنجاه هزار باشد. با همون کارت کنار کامپیوتر رفتم و داخل اینترنت شدم. وقتی داخل سایت سازمان سنجش شدم کامپیوتر از ضعیفی برق خاموش شد. خواهر و برادرم خیلی مشتاق بودند که رتبه ام رو ببینند. اونا دلشون می خواست رتبه ام خوب بشه و برم دانشگاه. اما من نمی تونم این سال انتظارشان رو برآورده کنم. کامپیوتر رو دوباره روشن کردند. اما بازهم برق ول کن نبود. دوباره خاموش شد. هی داد می زدم: بابا ولش کنین رتبه ی صد هزار که دیدن نداره!

اما نه خواهر و برادرم ول کن بودند نه ضعیفی برق. مدام کامپیوتر از ضعیفی برق خاموش می شد.

وبالاخره خواهر وبرادرم خسته شدند وبرای یه وقت دیگه گذاشتند. مشتاقی اونا به دیدن کارنامه ام منو بیشتربه نتیجه هراس می داد.

عصر بود که برق ضعیف نبود. دوباره وارد سایت سازمان سنجش شدیم. وقتی اطلاعات رو به صفحه ی در خواست دادیم بعد از مدتی کارنامه ام رو آورد.

واي رتبه ام شده بود 39165. فقط پیام نور و غیر انتفاعی مجاز شده بودم.

با این رتبه ای که آوردم کجا می تونم قبول بشم! حسابی تو خانواده منو دعوا کردند.

 

                خدا کنه سال بعد بتونم جبرانش كنم!!!

                                ...التماس دعا...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 15:5  توسط مصطفی ت  | 

مروری بر خاطرات(11)

3/5/87

هوای تیرماه شهرما خوب بود. تقریبا" هر دو روز هوا ابری و خنک بود. اما با رسیدن ماه مرداد وضع کاملا" تغییر کرده. حتی الان طوری شده منی که الان دارم این صفحه رو تایپ می کنم می ترسم که نکنه تا چند لحظه ی بعد کامپیوتر از ضعیفی برق خاموش بشه و من نتوتم اون چیزایی رو که نوشتم ذخیره کنم. حالاخاموشی روزانه ی دو ساعته جای خود دارد!

بگذریم.تا برق نرفته نوشته هام رو ادامه بدم. گفته بودم هنوز هم از دانیال خبری نیست. باز هم بهش تلفن زدم و ازش خبری خواستم. دانیال گفت: این روزا سرم شلوغه. همیشه از یادم میره. فردا حتما" زنگ می زنم و ازش می پرسم.

خیالم راحت شد. فقط دلم می خواست مطمئن بشم که به کلاس های سال بعد می ره تا خیالم راحت بشه. واسه شنیدن این خبر آرام و قرار نداشتم.

 فردای اون روز پیشش رفتم. اون گفت:

ـــ بهش زنگ زدم. مسئول اونجا گفت:اون دبیراینجا دیگه کلاس نمی ذاره و در فلان جا کلاس می ذاره.فقط روزهای شنبه ویکشنبه تو منطقه هست و کلاس میذاره.

ـــ نه مثل اینکه باید شماره موبایلش رو پیدا بکنم. ببین دانیال امشب شماره موبایل اون دبیر رومیارم. امشب بهش زنگ بزن.باشه!

 ـــ چرا خودت زنگ نمی زنی ؟

ـــ می ترسم منو بشناسه. مگه نمی دونی سال پیش از شاگرداش بودم.

شب اون روز پیشش وشماره رو بهش دادم . دانیال جلوی من با موبایلش به اون دبیر زنگ زد. بار اول در دسترس نبود. بار دوم زنگ زد. جواب داد. دانیال گفت:

ـــ سلام آقای فلانی. می خواستم در مورد تشکیل کلاس هاتون سوال کنم.

ـــ من خودم آخر این هفته کلاس فوق العاده براتون می ذارم.

ـــ پس خودم آخر هفته دوباره بهتون زنگ می زنم.

ـــ نه خودم روز و ساعت دقیقش رو به شما با تلفن اطلاع می دم.

وای وای خدایا حالا چکار کنم؟ اون فکر کرد دانیال یکی از شاگرداش بوده!

اما نه صبر کن ببینم اون گفت می خواد کلاس فوق العاده بذاره یعنی کلاس های قبلیش کنسل شده. اما جالبتر اینکه شنبه که به دیدن عاطفه رفتم دیدم که کلاسش تعطیل شده.

اون لحظه ای که دانیال موبایلش رو خاموش کرد. هم خوشحال بودم و هم ناراحت. خوشحالیم به این دلیل بود که 90 درصد مطمئن شدم که عاطفه به کلاس هاش می رفت ولی از این ناراحت بودم که چرا صد درصد مطمئن نشدم. اون موقع خیلی عجله داشتم و می خواستم برگردم به خونه و همون موقع نتونستم در این مورد با دانیال حرف بزنم.

فردای اون روز دوباره پیش دانیال رفتم و گفتم:

ـــ از اینکه دیشب زنگ زدی خیلی ممنونم ولی منو قانع نکرد.

ـــ چکار کنم. سعیم رو که کردم.

ـــ می خوام دوباره بهش زنگ بزنی. همین جمعه.

ـــ ببین من صبح روز جمعه با خانواده ام می رم تهران خونه ی خواهرم.

ـــ به سلامتی. سفر سلامت. موبایل که داری. به تهران که رسیدی زنگ بزن.

ـــ خستم کردی بابا حالا ببینم چی میشه.

ـــ خودم یه روز جبران می کنم. دستت درد نکنه.

ـــ راستی امروز که داخل مینی بوس نشسته بودم و می خواستم به شهرمون برگردم عاطفه رو دیدم که با دوستهاش منتظر مینی بوس بعدی بود.

حسابی جا خوردم سریع گفتم:

ـــ امروز چند شنبه هست؟

ـــ سه شنبه. چطور مگه؟

ـــ مگه نگفته بودی که فقط روزهای شنبه و یکشنبه کلاس دارن.

ـــ تو دستش یه کیف کوچکی داشت فکر نمی کنم از کلاس دارن میان. فکرمی کنم درباره ی کلاس فوق العاده شان سوال کرده بودند و داشتند برمی گشتند!!

ـــ مگه تلفن برای چی اختراع شده!!

ـــ ...

ـــ باید روز و ساعت دقیق کلاس ها رو پیدا کنیم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 14:37  توسط مصطفی ت  | 

مروری بر خاطرات(10)

30/4/87

بعد از اون خبری که پسرداییم آورد مدتها در شک و تردید بودم. مدتها با خودم می گفتم که  ای خدا یعنی کدامیک از حدس های من درست بود؟ ولی آخرش به خودش توکل می کردم و از این فکرا خسته می شدم.

تا اینکه شنبه ی  22ماه گذشته خبر دیگری ازون شنیدم که منو به حرفای خواهرم بیشتر مشکوک کرد.

صبح بود. پسر داییم مثل روزای گذشته به مغازه مان اومده بود تا با هم حرف بزنیم. بعد مدتی که با هم بودیم دختر داییم به مغازه اومد و به پسر داییم گفت:

ـــ تو خونه هیچی نون نداریم! باید بری نون بگیری!!!

پسر داییم با ناراحتی و عصبانیت به من گفت:

ـــ همه ی کارا رو به من میدن. همشون که رفتن حالا باید من تو این گرما دنبال نون برم واقعا" دیگه خسته شدم. چاره ی دیگری ندارم. بعد از اینکه نون گرفتم دوباره میام!!!

بعد از یک ساعت پسر داییم اومد. چهره اش مثل موقع رفتن نبود. خیلی شاد و خوشحال بود. توچشاش خوندم یه خبری داره. چون خیلی دویده بود نفس نفس زنان به من گفت:

ـــ دیدمش!!!...دیدمش!!!...

ـــ چی رو دیدی؟!...کی رو دیدی؟!...

ـــ عاطفه رو!!...عاطفه رو!!...داشت با دوستاش سوار مینی بوس می شدند. خودم دیدم!

ـــ چی؟!... داری جدی می گی؟!!

ـــ آره!!...آره!...

خیلی دستپاچه شدم اولش فکرکردم دارند کارت عروسی پخش می کنن ازش پرسیدم:

ـــ فکر می کنی داشتن کجا می رفتن؟

ـــ نمی دونم!!...شاید به کلاس می رفتند. چون همشون لباس مدرسه داشتن!!!

ـــ اگه کلاس برن که هفته ی بعد هم همین موقع می رن. پس من می تونم هفته ی بعد ببینمش

ـــ آره ساعت یازده و نیم

تو منطقه ما یک دبیر ریاضی معروفی هست که تابستان ها برای ما درس های سال بعد رو کلاس می ذاره. من هم تابستان سال قبل به کلاس های او می رفتم. ولی در اطلاعیه ی این سالش خوندم توی شهر دیگه می خواد کلاس بذاره و باید دانش آموزهای شهر ما به شهر بغلی برن.

من هم به کلاس های او شک کردم. فکر کردم حتما" با دوستاش به کلاس او می رفتن.چون رشته اش هم ریاضی بود وممکن بود به کلاس های  سال سوم بره.  اما خیلی مطمئن نبودم. بعد مدتی فکری به نظرم رسید. 

فکرم این بود که به جایی که کلاس می ذارن زنگ بزنم و از روز و ساعت کلاس های سال سوم سوال کنم. اگه روزهای شنبه ساعت حدودا" 1 یا 2 کلاس داشت به رفتنش به اونجا مطمئن می شدم.

سال سوم 3 کتاب ریاضی داشت و احتمالا" روز های دیگه هم کلاس داشته باشن که من و پسر داییم بی خبر بودیم.

از اینکه می خواستم مطمئن بشم یه دلیل دیگری هم داشتم. چون اگر مطمئن بشم عاطفه به کلاس های سال بعد می ره حتما" نمی خواد ازدواج بکنه. به همین دلیل به حرف های خواهرم بیشتر و بیشتر مشکوک شدم و به حرف های پسر داییم اعتماد تر و اعتماد تر.   

اما من نمی تونستم این کار رو بکنم. چون می ترسیدم به تته پته بیفتم و نتونم اطلاعات بگیرم حالا منی که سابقه ی چنین کارهایی رو اصلا" ندارم. باید کسی دیگه ای این کار رو می کرد. اول به پسر داییم فکر کردم. اما نه  تنها کسی که خوب می تونست این کا رو برام بکنه دوستم دانیال بود. چون این کارها رو به خوبی انجام می داد.  

پس یک ورق گرفتم و شماره تلفن جایی که درس می داد و کلاس های احتمالی رو نوشتم. بعد پیش دانیال رفتم و ورق رو نشانش دادم و ماجرا رو بهش توضیح دادم.

دانیال این کار رو قبول کرد و گفت هر وقت خبری شد بهت زنگ می زنم.

دو سه روز گذشت. خبری نشد. خسته شدم. آخرش خودم مجبور شدم زنگ بزنم.

وقتی گفتم چه خبره گفت اون ورق رو گم کرده. پس دوباره نوشتم و پیشش بردم.

ولی نمی دونم چرا دانیال امروز و فردا می کرد.

حدود یک هفته از خبر پسر داییم می گذشت و شنبه نزدیک می شد. با پسر داییم قرار گذاشته بودم که هفته ی بعد همون روز همون ساعت و همون جا بريم كه شايد بتونم ببينمش.

پسر داییم که خیلی مطمئن بود که می تونم ببینمش. اون روز خیلی دلشوره و استرس داشتم نمی دونم برای چی؟ اصلا" حالم خوب نبود. از اینکه شاید امروز می تونم ببینمش خوشحال نبودم. ای کاش می دونستم برای چی؟

از آخرین باری که دیدمش 35 روز می گذشت.با همون استرس آماده ی رفتن شدم. اول صورتم رو اصلاح کردم و بعد لباس مشکی ام رو پوشیدم و حدود ساعت 11 راه افتادم.

پسرداییم تو کتابخانه منتظرم بود تا باهم به ایستگاه مینی بوس بریم. پس اول به کتابخانه رفتم و بعد با پسرداییم راهی ایستگاه شدیم. اما اون استرس و دلهره هام از وجودم رفتنی نبود.

وقتي كه به ايستگاه مینی بوس رسیدیم توی گوشه ای نشستیم و منتظر ماندیم. به پسرداییم به شوخی می گفتم که اگه امروز نیاد می کشمش. ولی اون خیلی مطمئن بود.

مدتی که گذشت پسرداییم گفت: دوستهاش که اومدن خودش نیست.

دوستهاش رو که دیدم هیچکدومشون برام آشنا نبودن. گفتم: مطمئنی! گفت: آره!

پسرداییم گفت: هفته ی پیش که من اینجا بودم خودش بود و همین دوستاش که منتظر دوست دیگرشون بودند که حدود ده دقیقه طول کشید. بعد هم راه رفتند. گفتم: چرا الان نیست؟ گفت: حتما" منتظر همدیگرن! نمی بینی سوار اتوبوس نمی شن؟

پس منتظر ماندیم. کم کم دوستهاش به این جمع اضافه می شدن ولی سوار مینی بوس نمی شدند انگار که همه ی اونا منتظر یه نفر بودند که من هم منتظرش بودم.

قلبم تند تند می زد. پاهایم به لرزیدن می افتاد. می خواستم زودترببینمش و برگردم خونه. دیگه طاقتم تموم شده بود. احساس عجیبی بود که بهم دست داده بود. چشمام به جاده دوخته بود. چشم به راهش بودم. خدایا یعنی میاد یا نمیاد.

 

یک ربع گذشت. من هم منتظر بودم و هم دوستهاش. نمی دونم که چه اتفاقی افتاد که نصف دوستهاش راهی خونه هاشون شدند. ولی من باز هم چشمام به جاده بود. 

وبالاخره انتظارم به پایان رسید. نمی دانید اون لحظه چه شوقی داشتم. ای کاش جای من بودید و احساس منو درک می کردید. واقعا" دیدنش بعد 35 روز چه شور و حالی داشت که هیچوقت نمی تونم توصیفش کنم...

محو تماشايش بودم که یهو به جای اینکه با دوستهاش سوار مینی بوس بشند و برند سوار تاکسی شدند و برگشتند. به پسر داییم گفتم:

ـــ چی شده همشون برگشتند؟!

ـــ فکر می کنم کلاس تعطیل شده!

ـــ یعنی از کجا فهمیدن؟

ـــ شاید وقتی که منتظر بودند کسی این خبر رو داده باشه!

ـــ من هم همین رو فکر می کنم!

اونا سوار تاکسی شدند و چشمام تا دور شدن تاکسی خیره به جاده بود. از ته دلم خدا رو شکر می کردم تا یه فرصت دیگه برام داد تا دوباره ببینمش. نمی دونید اون روز چقدر خوشحال و شاد بودم و دیگه از حالت کسلی روزهای پیش در اومده بودم. خوشحال بودم که حداقل هر هفته یک بار می تونستم ببینمش.

اما هنوز یک سوال ذهنم رو مشغول کرده که اونم هنوز از دانیال خبری نبود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 14:35  توسط مصطفی ت  | 

مروری بر خاطرات(9)

فکر می کردم بعد از کنکورحالم بهتر می شه و کمتر به گذشته ام فکرمی کنم. ولی نه من با این افسردگی که دارم لحظه به لحظه اضطرابم زیاد می شه. هر موقع که به خونه کارت عروسی میاد یواشکی با ترس و لرز کارت رو برمی دارم و اسم عروس و داماد رو نگاه می کنم. وقتی که به خیر می گذره خدا رو شکر می کنم و ترسم می ریزه. جز اینکه همه چیز رو به خدا بسپارم هیچ کاری نمی تونم بکنم.

این روزهای تابستان خیلی برام تکراری شده صبح ها در مغازه ی پدرم هستم و ظهرها هم کنار کامپیوتر. عصرا تو خیابونم و شبا هم که یه ساعت سریال و بعدش خواب. بعضی وقت هام که یاد روزهایی می افتم که همیشه دلم رو به دیدنش خوش می کردم و چه شوقی برای دیدنش داشتم. حیف که اون روزا تموم شد و حالا هم مثل تابستان های گذشته نمی تونم برای دوباره دیدنش دلم رو خوش کنم. دلم تو این دنیا فقط به اون خوش بود اگه اونم نباشه نمی دانم دلم رو به چی خوش کنم.

روزای من به همین شکل می گذره تا ازش یه خبری بهم برسه. خدا خدا می کنم که تا سه ماه هیچ خبری نباشه ومن بتونم مثل همیشه دوباره ببینمش.

این خبر که مدتها منو داغون کرده بود به پسر داییم هم که از روزگار من با خبر بود نگفته بودم. منتظر بودم که خودش بهم بگه. خانواده داییم هم خانواده ی عاطفه رو می شناخت. اما نه مثل اینکه پسر داییم از این ماجرا با خبر نبود اگه خبر دار بود بهم می گفت. همین باعث شد به اون خبر کمی  مشکوک بشم. با خودم می گفتم که نکنه خواهرم ازدلبستنم به عاطفه با خبر شده و دروغ گفته تا من بشنوم  تا بلکه فراموشش کنم و فقط درسم رو بخونم.

این شک و تردید وقتی بالا گرفت که پسر داییم خبر دیگری بهم آورد.

یه روز که با پسر داییم از مسجد برمی گشتیم بهم گفت:

ـــ الان یه هفته که یه چیزی رومی خوام بهت بگم ولی نمی تونم با خودم می گفتم که بگم یا نگم!!!!

ترس و اضطراب تمام وجودم رو گرفت. گفتم:

ـــ چیه چیه خبر بدی می خوای بگی ؟

ـــ آره!!!

تمام بدنم سرد شد. اگه اون خبررو می داد دیگه تموم بود.

ـــ بگو طاقت شنیدنش رو دارم.

ـــ خواهر عاطفه رو که می شناسی که از عاطفه سه سال بزرگتره می خواد ازدواج بکنه.

حسابی شوکه شدم. نمی دانستم گریه کنم یا بخندم گفتم:

ـــ خواهرش که الان دانشجو هست که!!!

ـــ نمی دونم ولی خواهرم همینا رو می گفت.

ـــ چرا گفتی خبر بدیه؟ این که خبر بدی نیست.

ـــ چون اگه خواهرش ازدواج بکنه دیگه نوبت عاطفه می شه؟ تو باید عجله کنی!

ـــ عجب!!

ـــ البته دقیق نمی دونم از لابلای حرف های خواهرم شنیدم. تقریبا" مطمئنم که این حرفا رو می زد.

ـــ امید وارم. نکنه اصلا" خودش باشه که می خواد این کار رو بکنه!!!

ـــ شاید. اما فکر نمی کنم اون که هنوز خواهر بزرگتر داره.   

مشکوک شدنم به حرفای خواهرم بیشتر شد. نمی دونم به حرفای پسرداییم مطمئن بشم یا نشم. اگه خواهرش ازدواج بکنه بعدش اگه چند تا خواستگار براش بیاد من چکار می تونم بکنم؟

حالا خدا رو شکر خدا فرصت دیگه برام می ده وتا اون موقع خدا بزرگه. اگه خواهرش ازدواج بکنه حرفای خواهرم چی می شه؟ یعنی خواهرم از همه چیز باخبره و منو می خواد دست بندازه یا شایدم اشتباه کرده یا اینکه دختر داییم اشتباه کرده! خدایا کدومش درسته؟

ولی درستی یا نادرستی اینها تا پایان تابستان معلوم می شه. یا شایدم تا چند روز بعد...

حالا ازاین حرفا گذشته خیلی دلم براش تنگ شده. کاش می تونستم یکی ازین روزا دوباره ببینمش. الان نزدیک یک ماه که ندیدمش.

        

این روزا بیشتر احساس تنهایی می کنم. یک ماه چیز کمی نیست که تحملش می کنم ولی من تحمل سابقه ی بیشتر از این ها رو دارم. سال قبل  104روز و امسال اگه اتفاقی نیفته 100 روز.

 برای همه ی عاشقا فصل پائیز فصل جدایی و دوریست اما برای من فصل آشنا شدن و رسیدن و پایان انتظار هست.

کجایی پائیز بیا و دست منو بگیر و ببر به همونجایی که همیشه میری. تو رو خدا منو تنها نذاراز اینجا خسته شدم. واسه ی اومدنت دارم لحظه شماری می کنم پس کی میای. پائیز زیبایم خیلی دلم برای تو تنگ شده. آخه تویی که منو به اون رسوندی و می رسونی.

کجایی پائیز تا ببینی بی تو چقدر شکسته و ذلیلم. کاش بودی و می دیدی که عاشقت بدون تو تنها و بی کس شده. نمی دانی با چشمی گریان به جاده دوختم تا تو بیای. اون موقع که میای تمام وجودم رو فرش زیر پایت می کنم. کاش زودتر بیایی که تمام وجودم در حال نابود شدن هستند.    

پائیزخوبم بدون که قلب من فقط به امید روز دیدنت می تپه. کاش زودتر بیایی که قلبم بی تو در حال ایستادن هست.   

دوستت دارم پائیز اینو از ته دلم می گم. چطور می تونم دوریت رو تحمل کنم تو که به من عشق رو هدیه کرده ای.

پائیزعزیزم ببیین که فصلای دیگه می خوان تو رو ازم بگیرن. کاش منو با خودت می بردی.

       پائیز خوبم ای پادشاه فصل ها

      ... باز هم به انتظار لحظه ی آمدنت می نشینم ...

 

               

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:54  توسط مصطفی ت  | 

مروری بر خاطرات(8)

6/4/87

خاطره ی روز کنکور و سر جلسه ی امتحان

برای کنکور آنقدر آماده نبودم. اما به هر حال باید سعیم رو می کردم و به قول معروف باید آبرومندانه این رقابت رو می باختم.

با آنکه گفته بودند ساعت 7 درها رو می بندند اما من اصلا" به آن توجه نکردم و همان ساعت 7 ازخانه حرکت کردم. وقتی به سالن امتحانات نزدیک شدم یک راننده ی تاکسی از تو ماشین داد زد: الان داری به سر جلسه ی امتحان می ری؟

_ بله

_ در هارو بسته ان باید تند تر بری!!!

حسابی جا خوردم. با خودم می گفتم نکنه در ها رو باز نکنن و منو راه ندن و کنکور امسال رو واسه ی چند دقیقه از دست بدم.

سراسیمه به در ورودی رسیدم. به در قفلی زده بودن که نیمه باز بود. هلش دادم و بازش کردم و رفتم تو. به در ورودی سالن دویدم. یکی از مراقب ها بیرون اومد و داد زد که تا الان کجا بودی. به تته پته افتادم و گفتم ببخشید متاسفم. تفتیش بدنی ام کردند و خدا رو شکر راهم دادند. وقتی رفتم داخل فقط یک صندلی خالی بود و هنوز امتحان شروع نشده بود. تا رفتم بشینم سر جایم صدای همکلاسی هایم بلند شد :

_چیه تا الان کجا بودی؟

_حتما" رفته بود اول عاطفه رو ببینه ؟

_ای خدا در این روز مهم هم اول اونو می بینی؟

_اگه رات نمی دادن چی؟

چه خبره دیدیش؟

و ...

من فقط با لبخند جوابشون رو می دادم. آخه اونا حق داشتند چون من هیچوقت شانس دیدنش رو از دست نمی دادم. البته باید بگم که امروز ندیدمش!!!!...

قبل از شروع شدن امتحان کمی ضعف داشتم. از جو اونجا می ترسیدم.

بعد از نظر خواهی سوالات عمومی رو دادند. با نام خدا سوالات رو گرفتم و شروع به پاسخ دادن سوال ها شدم.

از سوالاتی که نمی دانستم رد می شدم. بیشترسوال ها رو نزده بودم. اما کناریم خیلی زیاد می زد. حرصم در اومد. انگارفقط من هیچی نمی دونم و اونا می دونن. وقت خیلی زود تمام شد و سوالات عمومی روازمون گرفتن و سوالات اختصاصی رو دادن.

سوالات عمومی از پارسال کمی آسونتر بود ولی اختصاصی دیگه واقعا" سخت بود و مدتی سوالات رو ورق می زدم.در اختصاصی بیشتر آماده نبودم. با وجود اینکه سخت بود اما سوالای آسون هم پیدا می شد.

تا آخر آخرسوال ها رو که پیش رفتم وقتم اضافه اومد. بیشتر برای سال آینده نگران بودم که باید این سوالای سخت و سوالای سخت دیگه رو تمرین کنم تا بلکه جای خوب قبول بشم. واقعا" کار سختی در پیش دارم.

مدتی بیکار بودم و به سوالایی که می توانستم حل کنم مشغول می شدم. از نتیجه ی کار واقعا" نا امید بودم.

بالاخره از بلند گو صدا اومد که وقت تموم شد. به پاسخنامه اختصاصی ام نگاه کردم. تقریبا" خالی خالی بود. خجالت می کشیدم دستم رو بالا نگه دارم.به پاسخنامه بقیه بچه ها نگاه کردم بعضی ها خوب زده بودند و بعضی ها هم مثل من بودند. اما از دیدن پاسخنامه ی یکی از بچه ها خیلی تعجب کردم.همه ی صفحه خالی فقط یکی از خانه ها پر بود. خیلی خندم گرفت. از من بدتر هم پیدا شده بود.

بعد از اینکه پاسخنامه ها رو گرفتن پیش بقیه بچه ها رفتم و باهاشون احوالپرسی کردم. از امتحان ازشان پرسیدم. می گفتند:

_ بد نبود

_ سخت بود

_ عمومی آسون بود ولی اختصاصی سخت بود.

همه ی بچه ها راحت شده بودند. از سال پیش منتظر خلاص شدن از درس و کنکور بودند. حالا وقت آزاد بیشتری داشتند.

منم کار زیادی تو تابستان دارم. کارایی که به بهانه ی درس خوندن نمی کردم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 15:24  توسط مصطفی ت  | 

مروری بر خاطرات(7)

1و3/4/87

بعد از آخرین روزی که دیدمش کلا" وقتم رو واسه ی دو درس باقیمانده گذاشتم. اول و سوم همین ماه امتحان این دو درس بود.

امتحاناتم اون جور که دلم می خواست ندادم. هر بار که از امتحان می آمدم رو سرم می زدم که چرا سوال آسونو نتونسته بودم حل کنم.

بد بختانه امتحان کنکور و امتحاناتم با فوتبال جام ملتهای اروپا همزمان بود. منم که طرفدار تیم ترکیه بودم سعی می کردم بازیهاش رو از دست ندم. همیشه با بازیهای قشنگ  تیم ترکیه شبها هیجان زده بودم. یادش به خیر چه شب هایی داشتم.

بعد این امتحان ها فقط  دو روز به کنکور مانده و حالا درس های آسونو باید مرور کنم. تا حداقل چند تا تستی باید بزنم!!!

تقریبا" یک هفته از آخرین دیدنش می گذره و دلم براش یه ذره شده. کاش می تونستم دوباره ببینمش.

  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:23  توسط مصطفی ت  | 

مروری بر خاطرات(6)

25/3/87

   

همه می گن یکی از همین روزا

                                              واسه ی همیشه از پیشم می ری

جلوی چشمای بی قرار من

                                              یکی دیگه رو تو آغوش می گیری

همه می گن اسمشه تو با منی

                                              توی قلب تو یکم جا ندارم

روی اسم تو باید خط بکشم

                                              برم و چشماتو تنها بذارم

اونا از چشمای تو بی خبرن

                                             نمی دونن که نگات نفس داره

اونا غافلن که چشم روشنت

                                             توی نور ماه  نقره دست داره

 

همه دوست دارن ازت دست بکشم

                                            همشون بهم میگن دیوونه ای

نمی دونن تو برام بهونه ای

                                             معنی شعرای عاشقونه ای

                                  

امروز روز خداحافظی است. خداحافظی که سال های پیش هم برایم اتفاق افتاده بود. نمی دانم به خدا نمی دانم آیا امروز آخرین باریست که می بینمش؟ آیا خدا اجازه می ده که بعد ازاین هم ببینمش؟ ای خدا یعنی امروز تموم می شه؟ خدایا چقدر دلم تنگه ... خدایا ... خدایا... خدایا...

با این حال و روزم به راهی دیدنش شدم. هوا خیلی گرم بود. امروز امتحان جغرافیا داشت فکر کردم درس آسانی هست و خیلی زود امتحانش رو تموم می کنه و میاد.نیم ساعت از منتظر شدنم گذشت. نیامد.خیلی خسته شدم. زودتر می خواستم به خانه برگردم. یک ساعت  گذشت. باز هم نیامد. خسته و کوفته با خودم چه فکرایی می کردم. با خودم می گفتم دیگه تموم شد. دیگه هیچوقت نمیاد مگه امتحان جغرافیا چقدرسخته که باید دو ساعت سر جلسه ی امتحان موند.اما باز هم به انتظاردیدنش نشستم. حتی اگه تا یک ساعت دیگه هم بشینم.

ده دقیقه ی بعد انتظارم به سر رسید.(بعد ها فهمیدم که امتحانشان یک ساعت دیر تر شروع شده) در همانجا یاد گفته های حق تعالی افتادم که می فرمود هرگز از لطف خداوند نا امید نشوید. خدای شکر که من امروز از لطف خداوند نا امید نشدم.

وقتی دیدمش به آرامش رسیدم. آرامشی که خستگی و تشنگی رو از تنم بیرون کرد.

خداحافظی کردم وبه خدا سپردمش.نمی دونید چقدر سخته ندیدنش حتی واسه ی سه ماه حالا چه برسه برای همیشه.

این روزا دعاهای بعد از نمازم  شبانه ام  هرلحظه وهر سکوتم این که ای خدای مهربان نگذاراین روز آخرین روز دیدنم باشد. ای خدای مهربان تو با لطف بی کرانت مرا به آرامشی رسان که دوست می دارمش.

بار خدایا تنهایی من به قشنگی تنهایی تو نیست. پس مرا تنها نگذار و یار و یاورم باش . من جز تو که همرازی ندارم پس در راه عشقم مرا تا آخر همراهیم کن.

ای خدا تو که قادری تو که هر چه بخواهی همان می شود پس دعایم را قبول کن که من بنده ی فقیر و بی چیزم که فقط امید به تو دلبسته ام و تا آخرین لحظه ی جونم از تو نا امید نمی شوم می دانم که صدایم را می شنوی و مرا در این درد می بینی.

خدای بزرگ و مهربون نگذار شکستی تجربه کنم که نام مقدس عشق در اون نهفته باشد.در اول جوانی به سر می برم و راه درازی در پیش دارم.پس نگذار در اول راه شکست بخورم.

خدایا راه پر پیچ و خم آینده یار و همراهی می خواهد. جز تو تو در این راه چه کسی همراه من خواهد بود؟ اگر از لطف و مهربانیتت به من نرسانی بنده ی درمانده ات در این راه چگونه قدم بردارد؟  

خدایا درگیرعشقی هستم که آینده اش در دست توست پس نگذار از آینده نا امید بشم.

خدایا عشقی رو به من هدیه دادی رو از من پس نگیر از تو التماس می کنم. نگذار بنده ات هیچ بشود.

خدایا این عشق را از من نگیر که اگر بگیری من یک درمانده ام من یک نا امیدم من یک افسرده و بیمارم. من یک آدم بی عشق رو به زوالم.

خدایا منی که در اول جوانیم نگذار این چنین نا امید و رو به زوال باشم. ای خدای مهربان تو خودت خواستی که عاشق بشم پس خودت هم بگذار تا آخر عاشق و سر و حال باقی بمانم.

                               ...خدایا...خدایا...خدایا...

     

منو در گیر خودت کن تا جهانم زیر رو شه

                                                تا سکوت هر شب من با هجومت رو برو شه

بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو می رم

                                                   منو در گیر خودت کن بلکه آرامش بگیرم

 با خیال تو هنوزم مثل هر روز و همیشه

                                                   هر شب حافظه ی من پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن با من که در گیر تو ام

                                                چشماتو از من برندار من مات تصویر تو ام

تو همین جایی همیشه با توشب شکل یه رویاست

                                               آخرین نقطه ی دنیا تو جهان من همین جاست

تو همین جایی و هر روز من به تنهایی دچارم

                                                   منو نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم

       

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 15:23  توسط مصطفی ت  | 

مروری بر خاطرات(5)

19/3/87

این روزها با رسیدن 14خرداد و تعطیلی های پی درپی امتحان نداشتند.این روز ها با غمی که داشتم زیاد نتونستم ذهنم رو روی درسم متمرکزکنم. به کنکورهم دیگه چیزی نمانده.

آشفته و پریشان از خبری که یک هفته ی پیش شنیدم بودم. خیلی افسرده و ناراحت درس می خواندم. اما چه فایده هیچی تو سرم نمی رفت. ای کاش این خبر رو بعد کنکور می شنیدم.

امروز تصمیم گرفتم اون خبررو فراموش کنم و مثل قدیما با خوشحالی و بی قراری به دیدنش برم. امروز امتحان آمار و مدلسازی داشت. درس خیلی سختی نیست پس من به امید اینکه امتحانش رو زود تموم کنه زود تر به دیدنش رفتم. اما انگار نه امتحان سختی بود که یک ساعت تو خیابون ها الاف بودم. باران می بارید. خسته و کوفته در زیر باران منتظرش بودم. اما این خستگی کشیدن ها همیشه به دیدنش می ارزید. باالاخره از راه رسید.امروز بر خلاف روز های قبل با دوستهایش خوشحال بود و زیاد می خندید. من هم با خوشحالیش شاد می شدم. یعنی چطور می تونستم از این عشق قشنگ خداحافظی کنم. واقعا" عشقی که در دلم ریشه کرده بود رو چطور می تونستم دل بکنم. فکرش رو بکنید عشقت داره از دست می ره و تو هیچکاری نمی تونی بکنی.

این روزا خیلی دلم گرفته. خیلی کم به سراغ درس و کنکور می رم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 15:23  توسط مصطفی ت  | 

مروری بر خاطرات(4)

13/3/87

با شنیدن همون خبر دیگه علاقه چندانی برای دیدنش نداشتم. اما با این حال باز هم از ته دل عاشقش بودم راهی دیدنش شدم. 

امروز امتحان زبان انگلیسی داشت. بغضی تو گلوم بود. وقتی دیدمش بغضم شدید تر شد. با خودم می گفتم یعنی این روز ها آخرین روزهایی  بود که می دیدمش آن هم برای همیشه. واقعا" باورش برایم خیلی سخت بود. نمی تونستم تحمل کنم که دست یکی دیگه رو می گیره اگه این اتفاق بیفته خدایا چکار کنم؟ می تونم دیگه خوب زندگی کنم؟خدایا خودت بگو میتونم؟

خدایا اگه این اتفاق بیفته بزرگترین شکست زندگیم میشه؟ خدایا اونوقت بنده ی شکست خورده ات دیگه نایی واسه زندگی نداره...

مثل همیشه با نگاه هایش درد رو از تنم بیرون کرد اما از ته دلم دردی بی پایان خونه کرده بود. خدایا ای کاش این درد همیشگی نباشد خودت کمکم کن!

        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:22  توسط مصطفی ت  | 

مروری بر خاطرات(3)

11/3/87

از چند روز پیش با خودم قرار گذاشته بودم امروز یازدهم به دیدنش بروم. خیلی خوشحال بودم چون می تونستم بعد از پنج روز دوباره ببینمش. از شانس بدم پدرم امروز تو بازار کار داشت و حتما" اگه منو می دید به من شک می کرد. من هم ریسک نکردم و به دیدنش نرفتم.

نمی دونید چقدربرایم عذاب آور بود که نمی تونستم ببینمش.خیلی ناراحت و افسرده بودم. چون اگه امروز می دیدمش فقط امروز خوشحال بودم.پس تصمیم گرفتم پس فردا ببینمش.

     

شاید امروز یکی از غم انگیزترین روزهای زندگیم باشد.ماجرا از وقتی شروع شد که خواهرم در جمع خانواده یک جمله ی وحشتناکی به همه گفت که حسابی منو شوکه کرد

اون جمله این بود "عاطفه دختر فلانی که شانزده سالشه می خواهد ازدواج بکنه با پسر خاله اش که هم شغل هم ماشین وهم خونه داره"

دنیا روبروی چشمانم تیره و تارشد. آب دهانم رو به زور قورت دادم.عرق سردی رو پیشانیم جاری شد. دست و پاهایم توان حرکت نداشتند. مات و مبهوت این ور و اونور نگاه می کردم. رنگ از صورتم پریده بود. خبری که نباید می شنیدم رو شنیدم. حسابی داغون شدم همه چیز برایم بی ارزش شد ناراحت و افسرده شدم.

یعنی همه چیز تموم شد. اون همه عشق عاشقی اون همه آرزوی دیدن اون همه دلخوشی . یعنی همه ی اینها تموم شد.

در همان لحظه همه ی هدف هایم نابود شدند. دیگر با خودم می گفتم من که به اون نمی رسم دیگه واسه چی زحمت بکشم و آینده ام رو درست کنم؟!!

نمی دونید چه حالی داشتم دلم می خواست اون لحظه بمیرم .گوشم اونقدر زنگ می کشید که هیچ چیز نمی شنیدم. نمی دونم تا چه مدت تو حال خودم نبودم اما بروم نمیاوردم.

آرزوم بود که این حرف دروغ باشه. من در مقابل کسی قرار گرفتم که هم شغل هم ماشین و خونه دارد و معلومه که آرزوی هر دختری اینه که که همچین خواستگاری برایش بیاید. حالا من چی؟منی که هیچی ندارم و همه ی زندگیمو باید از صفر شروع کنم. دلم برای خودم می سوخت. چقدر آرزو داشتم. یعنی همه شون رفتن زیر خاک. فقط من موندم که روی خاکم. ای کاش خدا من رو هم بفرسته زیر خاک.باورم نمیشه.

بغضی تو گلوم بود نمی تونستم بغضم رو بشکنم و گریه کنم. مات و مبهوت خودم رو به در و دیوار می زدم.یعنی امکانش بود که همین تابستان عروسی بکنه و بره پی خونه زندگیش و پائیز هم که نیست دوباره ببینمش. چقدر دلم براش تنگ می شه.حالا باید بشینم و منتظر کارت عروسیش باشم. حالا من می مانم و یک زندگی پرازآه . من می مانم و یک جاده ی دشوار زندگی بی عشق.

 کلا" از زندگی نا امید شدم. دیگه فکر کردم زندگی برایم تمام شده.

اما یک کس رو متاسفانه فراموش کرده بودم. اون کسی که نباید فراموشش می کردم.

ای خدا ای تو که داننده ی غم هایمی ای تو که راز دلم رو می دانی امیدم فقط به توست بی عشق او چه کنم به کدامین عشق پناه ببرم؟ ما عاشقا که جز تو کسی رو نمی شناسیم.

خدای من  تو را به پاکیت تو را به قدرتت مرا از لطف خودت محروم نکن. خدایا عشقش را ازمن نگیر که من بی اون هیچم.

دیگه نایی برای زندگی کردن ندارم.خدایا تو اگه رحمم نکنی چه کسی منو رحم می کند؟ خدایا قلب من شکسته و راهی جز مردن برایم نمانده . در این روز غمگینم به تو پناه می برم واز تو یاری می خواهم. من هیچوقت از رحمت تو بی نصیب نمانده ام. این خواهش را از من قبول کن و درهای عشق او را روی من نبند .خدایا تمام وجودم از توست من با عشق تو را شناختم و از تو التماس می کنم این عشق را از من نگیری. می دانم که تو مهربانترین مهربانانی. امروز محتاج مهربانیتت هستم. نگذار نا امید زندگی کنم. پس امیدم به توست. 

امروز غروب یکی از روزهای غمگینم رو تماشا می کردم که با غروب عشقم غمگین تر بنظر می رسید.

      

 

        

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:23  توسط مصطفی ت  |