30/5/87
ناز کردن پسرداییم تمامی نداشت. شنبه ی دیگری هم در راه بود و زیاد کنارمن پیداش نمی شد وقتی پیدایش هم که می شد پسردایی های دیگرم هم باهاش بودند بعضی وقتها هم که تنها می شدیم ازش می پرسیدم: با من میای؟ می گفت: اگه کلکی واسه ی مادرم پیدا کنم میام!
روز شنبه داشت برای من تکراری می شد. صبح اون روز خودم رو آماده می کردم تا ساعت 11.5برم ایستگاه ومنتظرش بمانم و برای چند لحظه هم که شده ببینمش. اما با وجود این همه هیچوقت از دیدنش سیر نمی شدم و نمی شوم. شنبه 26 مرداد ماه هم ازون شنبه ها بود. بعد از اینکه آماده شدم اول راهی کافی نت شدم و وقتی ساعت از یازده گذشت راهی ایستگاه شدم. به ایستگاه که رسیدم دوباره روی همون صندلی نشستم و منتظر پسرداییم شدم تا قبل از رسیدن عاطفه کنارم باشد.
پسرداییم اصلا" پیدایش نبود تا اینکه دوستهای عاطفه از راه رسیدند. این اولین باری بود که پسرداییم کنارم نبود. حالم هم اون روز خوب نبود کمی فشارم رفته بود پائین و حالم به هم می خورد. یه آبمیوه خریدم و مشغول نوشیدن شدم.
توهمون مدت چندین بار مینی بوس و نیسان وانت و... مثل مینی بوس هفته ی قبل جلویم ایستادند و من هم وقتی می اومدند جایم رو عوض می کردم و وقتی می رفتند به سر جایم برمی گشتم. این کارهام باعث خنده ی دوستهای عاطفه می شد. ولی برایم مهم نبود.
مدت زیادی منتظر ماندم. دوستهاش از بس منتظر ماندند خسته شدند و سوار مینی بوس شدند و رفتند.
عاطفه معمولا" دیر به سر قرار می رفت همیشه بعد ازاینکه دوستهاش می رفتند پیداش می شد. من هم امیدم به این بود که چند دقیقه بعد از راه برسه. اما مدت زیادی نشستم. ساعت رو نگاه کردم. ساعت 12 شده بود. همیشه قبل از ساعت 12 از راه می رسید . ناراحت شدم. فکر کردم امروز از اون روز هاست که نمی تونم ببینمش.
ساعت از 12 گذشته بود که هنوزم نشسته بودم. بالاخره نا امید شدم و به طرف خونشون حرکت کردم تا شاید توی راه ببینمش. اما هنوز زیاد نرفته بودم که دوست دیگرش از تاکسی پیاده شد و سوار مینی بوس شد. با عجله به ایستگاه برگشتم. فکر کردم تا چند دقیقه ی بعد بیاد. ولی خبری نبود که نبود.
خیلی خسته شدم. راه افتادم به سمت خونشون وهر تاکسی که از سمت خونشون می اومد با دقت نگاه می کردم که نکنه مسافرهاش عاطفه باشه.
اونقدر رفتم و رفتم تا به خونشون رسیدم. دم در حیاطشان یه ماشین شخصی بود. احتمالا" مهمون واسه خونشون اومده بود. برادرش هم با موتور پدرش ور می رفت.
بعد از اینکه به کلی نا امید شدم به طرف خونمون راه افتادم. توی راه جلوی کلانتری یه صحنه ناراحت کننده ای دیدم. پدر و مادری بچه شون رو برای راهی کردن به پادگان تا دم در کلانتری آمده بودند. فکر اینکه یه روز باید برم به سربازی عذابم می داد. خیلی از این صحنه ناراحت شدم. خدا کنه این دوره از زندگی برایم قسمت نشه.
عصر اون روز پسرداییم رو دیدم ازش پرسیدم :
ــ چرا امروز پیدات نشد؟
ــ امروز صبح عموم زنگ زد که باید تو ساخت مغازه اش کمک کنم. منم با برادرم رفتم.
ــ فردامی تونی بیای؟
ــ نه تا پس فردا تمام نمیشه؟
فردای اون روز تعطیل رسمی بود. یعنی همه جا تعطیل بود. کلاس ها هم همینطور. یادم میاد پارسال که به کلاس های اون دبیر می رفتم حتی روزهای تعطیل هم کلاس هاش رو تعطیل نمی کرد. چون با تعطیل نکردن کلاس هاش هم نمی تونست به خوبی تمام مبحث های کتاب رو تمام کنه. روز یکشنبه 27مرداد بهترین فرصت برای دونستن اینکه به اون کلاس می ره یا نمیره بود. میخواستم صبح اون روز به مخابرات برم. اما این تعطیلی ازاین جهت برام خوب نبود.
مثل دیروز یک ساعت جلوتر به کافی نت رفتم و اونجا مدتی معطل شدم. به ایستگاه که رفتم زیاد شلوغ نبود. روی صندلی نشستم و منتظر ماندم. دیگه مطمئن بودم که پسرداییم نمیاد اما می دونستم که کجا کار می کرد.تصمیم داشتم وقت برگشتن سری هم بهش بزنم.
کم کم دوستهاش از راه رسیدند. خیلی خوشحال شدم. دیگه مطمئن مطمئن شدم که به کلاس های اون دبیر میره. خیالم برای همیشه راحت شد. متشکرم ای خدای مهربون. خدای من تو مرا از نا امیدی به امید رسانیدی. خدای من تو کیستی ما کیستیم؟
بازهم به سر قرار نرسیده بود. تا اینکه دوست دیگرشان از تاکسی پیاده شد و به طرف ایستگاه می آمد که صدای دوستهای عاطفه به گوش من می رسید که می گفتند:
ــ فلانی که داره میاد دیگه بریم . عاطفه نمی خواد.
ــ عاطفه
ــ عاطفه کو؟
ــ نمی دونم!!...
با تعجب سرم رو به طرفشان انداختم. داشتند زیرزیرکی می خندیدند. دیگه کاملا" متوجه شده بودند که من هم منتظر عاطفه هستم.
همشون سوار مینی بوس شدند و رفتند. من هم همچنان منتظر بودم.
تا اینکه از راه رسید اونی که دلم مدتها برایش تنگ شده بود. خیلی خوشحال بودم که می تونستم ببینمش. تنها بود. چون می دانست من اونجا هستم سعی می کرد نگاهش به من نیوفتد. سوار مینی بوس شد و منتظر حرکتش شد. تا همه ی صندلی های مینی بوس پر بشه و حرکت بکنه اونجا بودم تا لحظه ی خارج شدنش رو از شهر تماشا کنم.
وقت زیادی شد تا حرکت بکنه. وقتی حرکت کرد مشغول تماشایش شدم. مات و مبهوت بیرون مینی بوس رو نگاه می کرد که یهو نگاهش به من افتاد که هنوزم سر جام نشسته بودم.
مینی بوس از شهر دور می شد ومن جز با نگاهم راه اون رو دنبال کنم چیز دیگری نمی توانستم بکنم.
دو روزی بود که به مغازه نرفته بودم. پدرم هم ازین کارم دلخور بود. چون نمی توانست به کارای خود برسه و مجبور بود تو مغازه بشینه. ازم خواسته بود که فردا جایی نرم. منم دیگه کاری نداشتم و بهش قول دادم این کار رو بکنم.
فردای اون روز به مغازه رفتم. پدرم آماده ی رفتن بود. من هم مثل همیشه این طرف و اون طرف راه می رفتم و بیرون رو نگاه می کردم که ناگهان دو نفر رو دیدم که خیلی شبیه دوستهای عاطفه بودند و داشتند به ایستگاه می رفتند. فکر می کردم امروز هم کلاس دارند و تا دیرنشده باید بجنبم و برسم به ایستگاه. اما پدرم! من بهش قول داده بودم.
پدرم دیگه آماده ی رفتن بود که بهش گفتم : میشه نیم ساعت دیر تر برید؟ یه جایی می خوام برم و خیلی زود بر می گردم! پدرم ناراحت شد و گفت : من عجله دارم باید زود برم!
خواهش می کنم! زود میام! خواهش می کنم!!!.....
پدرم بالاخره راضی شد. با عجله به خونه رفتم و لباسهایم رو پوشیدم.( مغازه با خونمون خیلی نزدیکه)و خیلی تند به ایستگاه رسیدم. این طرف و اون طرف رو نگاه کردم. خبری نبود. شاید کمی دیر رسیده باشم. چون پدرم گفته بود زودتر بیا زیاد منتظر نماندم ودست خالی راهی خونه شدم.
توی راه همکلاسی ام رو دیدم. مدتها بود ندیده بودمش. سرش رو تراشیده بود. گفتم:
ــ چیه بابا می خوای بری سربازی؟
ــ نه... تابستانه دیگه؟ بردار اون پشت موتو تو این تابستان!!
ــ برو بابا!! راستی رتبه ات چند شد؟
ــ اول خودت بگو؟
ــ حدود سی هزار !!
ــ سی و هشت هزار!!
ــ ببینم با این رتبه انتخاب رشته کردی؟
ــ نه؟ تو چی؟
ــ منم نه؟ میذارمش برای سال آینده؟ تو هم گذاشتی دیگه برای سال آینده؟
ــ آره!!
ــ تو هم متولد 68 هستی؟ نکنه سربازی به هردومون اذیت بده! باید به آقای مدیرخبر بدیم و ازش بپرسیم که چکار کنیم؟
ــ راست می گی؟ می خوای یه سر به مدرسه بزنیم و بپرسیم؟
به پدرم قول داده بودم زودتر میام اما مثل اینکه دوباره به قولم وفا نمی کنم.
ــ باشه باهم می ریم؟
با هم به مدرسه رفتیم. همه ی درخت های حیاط مدرسه رو بریده بودند سرمای زمستان سال پیش همه ی درختای کهنسال شهر رو نابود کرده بود. حیاط مدرسه فقط با زیبایی این درختا قشنگ بود. وارد سالن مدرسه شدیم چند تا از بچه ها داشتند ثبت نام می کردند. یاد خودم افتادم که پارسال مثل اونها چه شور و شوقی برای ثبت نام تو پیش دانشگاهی داشتم.
توی دفتر جز کتابدار و دفتردار کسی نبود. پیش اونها رفتیم و همکلاسیم ماجرا رو بهشون توضیح داد. کتابدارمون گفت:
اگه شما متولد 68هستید و می خواید سال آینده کنکور بدید باید دفترچه ی آماده به خدمت بگیرید و منتظر بمانید تا نامه ای از طرف وظیفه ی عمومی بیاد که توی اون نامه تاريخ اعزام شما نوشته شده. این تاریخ ممکنه قبل از کنکور باشه یا بعد از کنکور. اگه قبل از کنکور باشه به خدمت می رید و روز کنکور مرخصی می گیرید و امتحانتونو می دید و اگه بعد کنکور باشه باید برید خدمت . اگه تو کنکور قبول بشید شما رو مرخص خواهند کرد اگه در هر صورت به خدمت نرید غیبت حساب می شید و نمی تونید به دانشگاه برید.
آب دهانم رو به زور قورت دادم یعنی باید برم سربازی. فکرش هم برایم باور کردنی نبود.
هم کلاسیم گفت: من چند تا درس مونده دارم اگه درسم رو پاس نکنم بازهم باید خودم رو معرفی کنم؟
ــ نه اون موقع شما می تونید از معافیت تحصیلی استفاده کرده و درس های باقیمانده رو از مدرسه ی دیگه بگیرید.
گفتم: اگه فارغ التحصیل شده باشیم چی؟
ــ نه اون موقع نمی شه...
با دلهره و ترس خداحافظی کردم. همکلاسیم خوشحال بود. خدا رو شکر می کرد که درس پاس نشده داشت.
وقتی خونه اومدم خیلی ناراحت بودم. هی به سرم می زدم که چرا یه درس رو برای سال آینده نذاشتم.
اون روز به پسرداییم همه ی ماجرا رو توضیح دادم. اون هم مثل من متولد 68 بود. بهش گفتم تو هم به مدرسه ات برو و از مدیرتون بپرس.
مدرسه ها توی ماه مرداد فقط دوشنبه ها و چهارشنبه باز بود. روز چهارشنبه هم یعنی امروز قرار بود پسرداییم به مدرسشون بره و برای من خبر بیاره.
امروز تو مغازه منتظر خبرش بودم که از راه رسید. گفتم مدیرت چی گفت؟ گفت: وقتي كه گفتم سال آینده می خوام کنکور بدم گفت که اول باید دفترچه ای از پست بگیری و بیاریش به من تا امضا کنم و بفرستمت به اداره ی بهداشت. منم رفتم به اداره ی پست قیمتش رو پرسیدم. حیف که سیصد تومان کم داشتم والا می خواستم بخرم.
تعجب کردم و گفتم: نه مثل اینکه مدیرت اشتباه کرده اگه این کار رو بکنی می فرستنت سربازی. تو خوب بهش توضیح دادی؟ گفت:آره!!
تو همین گفتگوها بود که دخترداییم به مغازه اومد وبه پسرداییم گفت: چند دقیقه پیش مدیرت زنگ زد و گفت که نباید دفترچه بگیری. نگرفتی که؟؟ پسرداییم گفت: تو برو من الان میام.
خدا رو شکر می کردم که پسرداییم پول تو جیبی نداشت اگه داشت هم منو و هم خودشو بدبخت می کرد. بعد مدتی پسرداییم از خونشون برگشت. رفته بود به مدیرش زنگ بزنه و بیاد. گفتم: چی شد؟ گفت: فقط گفت که نباید هیچ کاری بکنی. فقط باید درست رو بخونی و دفترچه ی ثبت نام کنکور رو بگیری و ثبت نام کنی.همین.
ازگفته های پسرداییم قانع نشدم بهش می گفتم: پس حرف های کتابدارمون چی میشه؟ می گفت: بابا دیگه خسته شدم. دیگه خودت می دونی؟
بعد ازاینکه پسرداییم رفت به اتفاقاتی که افتاده بود فکر می کردم . یهو یاد دفترچه ی ثبت نام کنکور افتادم که پسرداییم چند دقیقه ی پیش صحبتش رو می کرد. یادم اومد پارسال موقع ثبت نام تو کافی نت کد نظام وظیفه ام رو ننوشته بودم. یاد اون کد ها و بند های مقررات وظیفه ی عمومی دفترچه ثبت نام افتادم.
دفترچه ی ثبت نامم هنوزم تو کمدم بود. سریع پیشش رفتم و همون صفحه رو باز کردم و مشغول خوندن شدم تا بالاخره یک بند از همون مقررات به درد من خورد و خیالم رو برای همیشه راحت کرد :( این دفترچه چاپ سال گذشته است.)
{ثبت نام و شرکت در آزمون برای متولدین نیمه ی دوم67 که به صورت حضوری مدرک پیش دانشگاهی گرفته اند با اخذ برگ اعزام به خدمت بدون مهرغیبت بلامانع است.}
حالا که از این دغدغه در آمدم می خوام یه چیز از سربازی رفتن بگم:
این گفته ی بعضی مردم که می گویند یه احمق یه سنگ تو چاه می اندازه و هزار عاقل هم نمی تونه اونو در بیاره درست مانند قضیه قانون وظیفه ی عمومی تو کشور ماست... یه احمقی مانند رضاخان این سنگ رو واسه ی مردم بی سواد اون زمان می اندازه و هزاران عاقل بعد از اون هم تا الان نمی تونن کاری بکنن!!!
راستی نظر شما درباره ی این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....